خانه خدا همین جاست ، تو دل ما آدما

 

ساعت شش صبح چشمام رو باز کردم ، نگاه کردم ، دلم گرفت ، شنبه است ... چشمام غبار گرفت و دلم غمگین شد من همه دنیا رو خاکستری دیدم ...

نمیدونم چه مدت هست که خدا اینهمه از من فاصله گرفته اما میدونم که مدتهاست به این فاصله ذره ذره اضافه شده ، دستم رو دراز کردم اما نتونستم خدا رو لمس کنم آخه من همیشه خدا رو با همه وجودم لمس میکردم...

آرامش قلبم ازم دور شده هر تلنگری و هر صدایی باعث دلشوره و غوغا تو دلم میشه چون دلم خالی از خدا شده ، خدایا برگرد دل من فقط با وجود تو آروم میگیره ، خدایا من بی تو یعنی هیچ...

لباسمو پوشیدم و صبحانه رو کنار مادر مهربانم خوردم ، آش بوشهری با نون سنگگک اما من خدا رو میخاستم.

از خونه زدم بیرون برعکس همیشه آسمون ابری و خاکستری بود و نسیم دل سرد کننده ایی میوزید و من دلم بیشتر خدا رو خواست.

چهره  آدمها عبوس و خواب آلود حتی کسی حال لبخند زدن یواشکی هم نداشت ، حتی برعکس همیشه صدای گنجشک ها رو هم نشنیدم و  دلم خدا رو باز بیشتر خواست.

مسافت طولانی مسیر کار رو پیاده طی کردم تا کمی با خودم فکر کنم تنها باشم تا کمی به خدا نزدیک بشم اما نشدم و رسیدم به محل کارم و دلم باز هم بیشتر خدا رو خواست.

الان پشت میز کارم نشستم چشمام خسته و بی انرژی حتی نور کامپیوتر هم اذیتت کننده است برام ، تو دلم بلوایی بپاست چون همیشه هر جا خالی باشه همینجوری میشه والان دلم من شده خالی از حضور خدا.

همیشه جاهای خالی میتونه پر بشه از هر چیزی اما جای خالی دل من فقط خدا رو میخاد بیشتر از همیشه و همه وقت.

این حال و هوای دل منه امروز ، شنبه 14 ام آبان سال 90 ، نمیدونم تا حالا برای شما هم همچین چیزی پیش اومده یا نه اما میدونم اصلا چیز خوبی نیست.

این روزا بدجور درگیر آماده کردن خونه و وسایل پذیرایی برای برگزاری جشن عید قربان بابام هستیم ، من و مامانم فقط و خیلی دست تنهاییم برای همینم اصلا نمیرسم پست بزارم و خصوصا که میخام چند پست علمی و کاربردی بزارم که خیلی وقت گیر هم هست برای همینم از همه شما خواننده های عزیزم من یک جوانه ام خواهش میکنم کمی دیگه صبر کنید تا این روزها تموم بشه و من باز مجدد در خدمتتون هستم.

/ 8 نظر / 10 بازدید
مهدی

اولین باره وبلاگت رو می بینم ولی برام جالب بود، دقیقا حرف دل من رو زدی فکر کنم خدا از ما فاصله نگرفته، ما بی معرفت شدیم

حسین جاودانی

نه ! نه ! و باز هم نه ! بیدلی در همه احوال خدا با او بود - او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد! خانم فرشید عزیز و آقای مهدی - خدا در وجود شما است ، خدا در وجود ما است و اگر چند لحظه یا چند صیاحی احساس دوری میکنیم کافی است غبار روی دلمان را پاک کنیم و آنوقت چشم دل بازکن که جان بینی - آنچه نادیدنی است آن بینی خانم فرشید همین که این احساس خوب را داری مطمئن باش که خدا با تو است الا بذکر الله تطمئن القلوب ( آگاه باشید که با یاد خدا دلها آرام میگیرد ) این احساس پاکت را تبریک میگویم . با آرزوی سلامت و قبولی حج حاج آقا فرشید و آرزوی تکرار این زیارت برای همه شما و دوستان .

حسین جاودانی

باز هم سلام- - الان داشتم به این مسئله فکر میکردم که دقیقا در همین لحظه ( به زمان پیام توجه کنید ) فردی در بهترین لحظه زندگیش ، در ناب ترین نقطه عالم ، در برابر یگانه ترین معبود خود ایستاده و برای عزیزترین های زنگیش از جمله دختر دلتنگ شده اش دعا میکند ! خوشا به سعادتت حاج آقا فرشید، ای کاش ماهم سعات داشتیم تا مشمول دعای مقبول شما قرار بگیریم - زیارت قبول انشااله

مصطفی

وگاهی میشود دلتنگ هستیم همان ایام که پیمان شکستیم از آیت اله جوادی آملی شنیدم که وقتی بنده خدارو یاد میکنه بدون شک خدا بنده رو قبلتر یاد کرده . بابا که سال قبل مشرف شده بود این ایام خیلی هوایی شده بودم ..خودش که میگفت همش دعاتون میکردم ...فکر کنم حاج آقا فرشید شمارو این ایام خیلی دعامیکنند خوش بحالتون.... کاش دمی باز هوایی شویم ... باز بپریم و خدایی شویم الهی ماهم بتونیم به همین زودی در جوانی دورش بگردیم پروانه خونش بشیم...آمین

آرتا

راستش منم خیلی شده که این حسو داشته باشم نمیشه گفت که حس بدیه. اینکه دور از خدا باشی و هیچ حسی نداشته باشی بدتره پس چون این حسو دارین یعنی از خدا دور نیستین .قبلا هم بهتون گفته بودم که این دلنوشته ها رو خیلی دوست دارم این یکی هم به دلم نشست. امیدوارم پدرتون به سلامتی برگرده و کلی سوغاتی خوب براتون بیاره.

يه نفر

كاش آخر لحظه هايم هميشه خدا باشد......كاش دنيايم ز هر چه بي او جدا باشد...