یک خاطره ادبی از استاد شهریار

           در این شعر استاد شهریار در قالب ادبی  شعر نو ، با کمال ادب و احترام یک هیئت حسن نیت را با دسته گل و هدایای خاص به حضور سلطان ریاضی می فرستد و پس از تعارفات لازم و تمجید از دستاورد های علمی ، موضوع اصلی پیام را مطرح میکند ! توجه فرمایید :

پیام استاد شهریار به آلبرت انیشتاین نابغه قرن :

انیشتن یک سلام ناشناس البته می بخشی ،

دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی

نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان

فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم

از آن هایی که در سعدیه شیراز می رویند

ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها

دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبد

در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.

. . .

درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه

سر از زانوی استغراق خود بردار

به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، در بگشا

اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،

به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را

به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.

. . .

نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی

به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام

به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو

که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را

. . .

انیشتن آفرین بر تو ،

خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی

زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد

حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد

بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست

تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را

انیشتن ناز شست تو!

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست

اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست

به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز

جهان ما حباب روی چین آب را ماند

من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،

جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم

اصالت نیست در مادّه.

. . . ( قسمت اصلی پیام )

انیشتین صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس

حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد

انیشتین اژدهای جنگ ....!

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد

دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد

دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد

چه می گویم؟

مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

مگر یک مادر از دل « وای فرزندم » نخواهد گفت؟

انیشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت

نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن

سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور

نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد

زمین، یک پایتخت امپراطوری وجدان کن

تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را

انیشتن نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟

حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را

به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.

انیشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن

کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را

کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن

و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.

انیشتین بازهم بالا

خدا را نیز پیدا کن.

/ 8 نظر / 79 بازدید
محمد شریفی

سلام استاد ممنون خیلی فوق العاده بود خیلی تحت تاثیر شعر قرار گرفتم.[نگران]... ممنون اقای جاودانی عزیز[لبخند][گل]

fk

چه مطلب جالبی . ممنون.

محمد شریفی

به به پس به افتخار آقای جاودانی بزن دست قشنگروووو...[نیشخند][دست][دست][دست][دست][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

دانشجو

خیلی زیبا و قابل تامل بود مرسی به خاطر این مطلب

m;a

سلام اقای جاودانی عالی بود ،مرسی[قلب]

صوفیانلی

دمیز ایسسی شهریارین باشین سیزین کیمی اوستادلار اوجالدیر چوخ سویندیم الیز اغریماسین

محبوبه

عالی بود منم فیزیک خوندم....از خوندن این شعر و داستانش لذت بردم با اجازه تون این مطلب رو برمیدارم

پیام عبداللهی

راستش در هنر شعر ایشان که بنده حرفی نمی توانم بزنم ولی در اینکه این شعر را به زبان هایمختلف ترجمه کنند و بعد به دست انیشتین برسانند وایشان هم بگوید بدادم برسید باید جدا تردید کرد ....در لطافت ذوق استاد شهریار که فکر کرده به سهم خود کاری کند جای تامل است ولی اینکه فکر کنیم یک نابغه ریاضی که خود هم کاشف بمب نبوده است و نظریه پرداز است به شعر کسی تا آخر عمر ناراحت باشد و....یه کمی به مرز افسانه پردازی وارد می شویم که شایسته آدم های تحصیل کرده نیست .....در هر حال از ذکر شعر متشکرم