من یک جوانه ام
باغبانی * گیاهان آپارتمانی * گلهای فصلی * سبزیکاری * گیاهشناسی * عکاسی و کمی متفرقه 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

          روز 27 شهریور که سالگرد وفات استاد بزرگ عالم ادبیات و شعر ایران ، استاد شهریار است بنام روز ملی شعر و ادب فارسی نامگذاری شده است و بهمین علت خلاصه زندگی استاد شهریار را تقدیم عزیزان میکنم :

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق

بخدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی

سید محمد حسین بهجت تبریزی فرزند سید اسمعیل موسوی در سال 1325 قمری برا بر با سال 1285 شمسی در شهر تبریز پا به عرصه وجود گذاشت ،یازده ماه پس از تولد سید محمد حسین، انقلاب مشروطه ایران شدت گرفت و پدرش چون اوضاع شهر تبریز را از نظر سیاسی و نیز بعلت شیوع بیماری وبا، خطرناک دید خانواده خود را همراه خواهر و مادر خود به قریه قئیش قورشاق از توابع قره چمن و ترکمن چای کوچ ‌داد.

سید محمد حسین در همان قریه با تعلیم قرآن‌کریم آغار تحصیل می‌نماید و در بین شاگردان از هوش و ذکاوت سرشاری برخوردار بود و در همانجا با دیوان حافظ آشنا میگردد بطوریکه خودش بعدها بیان داشته:

هرچه دارم همه از دولت حافظ دارم . . .

( بقیه در ادامه مطلب )


          شهریار تحصیلات کلاسیک خود را در تبریز به پایان رسانده و در سال 1300 شمسی برابر با 1921 میلادی در«16ـ15» سالگی برای ادامه تحصیل خود به تهران می رود.

          تحصیلات متوسطه را در دارالفنون باتمام رساند و در سال 1303 شمسی در 19 سالگی وارد مدرسه طب دارالفنون گردید و مدت پنج سال در این دانشکده به تحصیل مشغول بوده و در سال 1307 شمسی بعنوان افسر ارتش در دانشکده افسری رشته پزشکی‌اسم‌نویسی‌نمود، ولی‌ علاقه ‌و روحیه‌اش باعمل‌جراحی ‌سازگار نبود

          سید محمد حسین در چنین موقعیتی که درس می‌خواند ناگهان عشق جانسوزی او را گرفتار می‌سازد، عشقی که به تمام آمال و آرزوهای او قلم بطلان می‌کشد و پروانه وار در آتش شمع وجود دختری بنام ثریا که خود شهریار ( پری ) صدایش میکرد می‌سوزاند.

                  یک خاطره فراموش نشدنی استاد !

          خاطره وعده ملاقات شهریار با نامزدش برای خداحافظی در بهجت آباد بسیار غم انگیز است. شهریار با تلاش زیاد موفق می‌شود با مادر پری (ثریا) ملاقات کند و از اوضاع و احوال دلداده‌اش آگاه شود.

          خانواده ثریا برای اینکه از دست شهریار خلاص شوند به زور دخترشان را شوهر دادند ، وقتی سید محمد حسین اطمینان حاصل می‌کند که دیگر کار از کار گذشته و امیدی به بازگشت پری نیست و زورش به حریف افسونکار و حیله باز نمی‌رسد، ملتمسانه از مادر پری خواهش می‌کند، که برای آخرین بار که شده با نامزدش دیداری داشته باشد، مادر پری اشک چشم عاشق ستمدیده را دیده، دلش به حال وی می‌سوزد و به شهریار قول مساعد می‌دهد که برای آخرین ملاقات و خداحافظی آن دو دلداده در پارک بهجت آباد تا آنجایی که برایش مقدور باشد، تلاش کند.

          مادر پری سعی می‌کند قولی را که به شهریار داده عملی کند ولی موفق نمی‌شود، شاید هم احتیاط می‌کند که مبادا ایادی دشمن در کمین آنها نشسته باشند.

          شهریار آن شب تا سپیده صبح بی صبرانه در کنار استخر پارک بهجت‌آباد زیر درخت چنار به انتظار می‌ماند ولی این ملاقات صورت نمی‌گیرد، شهریار با حال افسرده و نومیدانه آن خاطره غم انگیز را با اشعار ترکی آذری به زبان می‌سراید، این خاطره جانسوز تا آخر عمر و دم واپسین شهریار با او همراه بود و هرگز از خاطرش محو نگردید.

          شهریار در حالیکه بیش از یک سال به اخذ دکترا نمانده بود بالاجبار پزشکی را ترک گفت و به طور تهدید و تبعید ناچار گردید که تهران را ترک گوید و در 26 سالگی در ثبت اسناد شهرستان نیشابور مشغول بکار شد.

          شهریار در نیشابور با استاد کمال‌الملک نقاش معروف که او نیز در تبعید به سر می‌برد آشنایی پیدا کرد. اغلب زوار شهر مشهد که اهل علم و معرفت بودند در بازگشت از زیارت به دیدن استاد کمال‌الملک می‌رفتند، همانجا بود که شهریار نیز با بیشتر آنان آشنا شد ، استاد شهریار از سال 1310 تا سال 1314 در نیشابور و در نواحی مختلف خراسان بود، در این سال با حال پریشان به تهران مراجعت نمود.

          شهریار یکی دو بار با خانم ثریا یا بقول خودش پری ملاقات کرده و با هم مکاتبه داشتند ، پری خانم بعدها در نامه‌ای که به شهریار نوشته این موضوع را مطرح کرده‌بود.

          شهریار ، یادتان هست، زمانیکه به نیشابور تبعید شده کمال الملک را نیز آنجا زیارت کرده بودید. دوستانت ترا به تهران آوردند سر و صورتی ژولیده چون دراویش داشتید و برای معالجه بیماریت تو را در بیمارستان بستری کرده بودند، من سراغ تو را گرفته و به عیادتت آمدم، می‌گفتی امید زنده ماندن‌ندارم و از خود قطع امید کرده‌بودی، مرا که دیدی هر دو اشک می‌ریختیم و گفتی تو مرا دوباره زنده کردی و بعد... بعد آن غزل زیبا را ساختی و شور و غوغا در تهران افکندی...

مطلع آن غرل زیبا این بود :

آمدی‌جانم‌به‌قربانت‌ولی‌حالا‌چرا        بی‌وفا‌حالا‌که‌من‌افتاده‌ام‌از‌پا‌‌‌چرا

  تخلص استاد شهریار داستان جالبی دارد خود استاد در این مورد میگوید :

          «مدتی که در تهران ماندم، دیگر تهرانی شدم. شعر من به زبان فارسی بود و امضایم همان سید محمدحسین بهجت خشگنابی.

          در همین ایام بود که تخلصم را از حافظ طلبیدم : وضو گرفتم و حمد و سوره خواندم و رو به قبله نشستم و حافظ را به شاخه نباتش قسم دادم. دیوان را گشودم، این غزل آمد:

سحر چو خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
برآمد خندة خوش بر غرور کامگاران زد

و من تخلصم را از بیت آخر گرفتم:

دوام عمر و ملک او، بخواه از لطف حق ای دل

که چرخ این سکة دولت به نام شهریاران زد

          اما کمی فکر کردم، دیدم که برای من سرگشته و جوان، لقب شهریار، عنوان بزرگی است ! یکبار دیگر فال زدم ، و جالب بود که حافظ یر نام شهریار تکیه داشت و این غزل آمد : 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم          چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

غم غریبی و غربت چو برنمی‌تابم          بشهر خود روم و شهریار خود باشم

          سیدمحمدحسین بهجت خشگنابی از این پس نام « شهریار» را بر خود می‌نهد و پرواز بر فراز گسترة شعر را با بالهای خواجة شیراز می‌آموزد البته مدتی از طرف دربار شاه ، اجازه استفاده از تخلص شهریار به استاد داده نشد ولی بعد ها وضع عادی شد .

          شهریار پس از مدتی بستری شدن از بیمارستان مرخص شد و به خانه برگشت و پس از بهبودی در سال 1315 شمسی به استخدام بانک کشاورزی درآمد.

          شهریار تا سال 1332 شمسی همسر اختیار نکرده بود وقتی بعد از سی و سه سال دوری از تبریز به زادگاهش بازگشت با نوه عمه‌اش به نام خانم عزیزه عبدالخالقی که 27 سال با استاد تفاوت سنی داشت، ازدواج نمود ، دوشیزه عزیزه عبدالخالقی شغل فرهنگی داشت و پس از تولد نخستین فرزندش شهرزاد شغلش را ترک گفت و به خانه‌داری پرداخت.

          ثمره این وصلت دو دختر به نامهای شهرزاد و مریم و یک پسر بنام هادی می‌باشد.

          این بیت شهریار خیلی غمناک است :

نقش مزار من کنیداین دوسخن که شهریار        باغم عشق زاده و با غم عشق داده جان

در وصــل هــم ز  عشق تــو ای گـل در آتشـم

عاشق نگشتــه ای که ببیـنی چــه می کشـم

بـا عقــل آب عشق بــه یک جــو نمــی رود

بیچــــاره من ، کـــه ساختــه از آب و آتشــم !

 

           شب بیستم آذر ماه 1366 خورشیدی شهریار در تبریز بیمار و به بیمارستان امام خمینی تبریز منتقل و مدت سه ماه بستری و تحت مراقبت قرار میگیرد در نوروز 1367 از بیمارستان ترخیص و به منزل دخترش شهرزاد منتقل می‌گردد ولی معالجه قطعی نبوده و مداوا همچنان در منزل ادامه می یابد .

فلک ، گو با من این نامــردی و نامردمــی بس کن

که من سلطــان عشق و شهــریار شعــر ایــرانـم

          در اوایل مرداد 1367بیماری شهریار شدت می‌یابد و برای معالجه با هواپیما به تهران اعزام و در بیمارستان مهر بستری می‌گردد و معالجات پی‌گیر آغاز می‌گردد.

          ناگفته نماند که پرستار آنروز و عروس امروزی شهریار خانم سیما رجب زاده در تبریز و تهران در تمام دوران دیرپای بیماری استاد آنچنان در پرستاری صداقت و صمیمیت نشان داد که بی نظیر بود وی مانند دختری وفادار، پرستار شهریار شده و با منتهای فداکاری و کوشش صادقانه شبانه روز از بیمار مواظبت می‌نمود.

          این هم تصویری است از آقای سید صادق بهجت (برادر استاد شهریار) و خانم سیما رجب زاده (عروس و آخرین پرستار استاد) و نوه آن بزرگوار:

          در بیمارستان مهر تهران ، پزشکان هر آنچه در توان داشتند و لازم بود بکار بستند ولیکن معالجات مؤثر واقع نشد و در بامداد روز 26 شهریور 1367 ساعت 5/5 صبح وضعیت ایشان بکلی بحرانی شد درست در رأس ساعت 45/6 صبح قلب مهربان شهریار از طپیدن ایستاد و دفتر زندگانی پر افتخار آن انسان بزرگ بسته شد و شهریارکشور شعر و ادب به ابدیت پیوست.

          در سوک آن استاد عالیقدر ، اکثر شعرا و ادیبان از داخل و خارج کشور با حضور در مراسم یاد بود و نوشتن اشعار و متون ادبی ارادت خود را نشان دادند و استاد علی نظمی شاعر معاصر که مهارت خاصی در تبدیل تاریخ به حروف ابجد دارد طی غزلی شیوا تاسف خودرا اعلام داشته ، مصراع آخر غزل این است :

شهــر ما اینک شـده بی شهـــریار 

          اگر مجموع حروف این مصراع را برحسب ابجد حساب کنید تاریخ وفات شهریار یعنی 1367 بدست می آید ! .

 

 

          پیکــر پاک شهــریار سخن ، در مقبره الشعرا آرام گرفت ، جاییکه بیش از 400 نفر از شعرا و عالمان بزرگ از جمله خاقانی شروانی - اسدی طوسی - ظهیرالدین فاریابی و . . . در آنجا آرمیده اند روحشان شاد باد .

         اینجا خانه ساده و بی پیرایه استاد شهریار است که اکنون به موزه ادبی تبدیل شده است :

 

غزلی زیبا از استاد تحت عنوان ( زندان زندگی ) :

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آئی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست

تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست

چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

گوهرشناس نیست در این شهر شهریار

من در صف خزف چه بگویم که چیستم

در تصویر زیر استاد شهریار و دوست من استاد نخجوانی عکاس تصاویر را می بینید :

          روزگار بر همه شما خوش باد و منتظر دیدار شما عزیزان در شهر زیبای تبریز - باز هم شهریار میگوید :

شهر تبریز است و جان قربان جانان میکند

سرمه چشم از غبار کفش مهمان میکند

000

شهر تبریز است و مشکین مرز و بـوم

کــوی شمــس و کعبـــه‌ی مــــلای روم

[ دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ حسین جاودانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد. اینستاگرام من : baghban65 پست الکترونیک : z_farshid@yahool.com
موضوعات وب
آرشيو مطالب
RSS Feed

کد جستجوی گوگل در سایت یا وبلاگ
جستجو در: