من یک جوانه ام
باغبانی * گیاهان آپارتمانی * گلهای فصلی * سبزیکاری * گیاهشناسی * عکاسی و کمی متفرقه 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

بماسبت روز پدر  :

وقتی که 13-14 ساله بودم یه دید متفاوتی نسبت به پدرم داشتم ... اون موقع برام پدر یعنی یک ژست جدی و خشک و بدو احساس بود البته کتمان نمیکنم الان هم همینه اما یه چیزایی فرق کرده الان معنی خیلی از رفتارهای پدرمو بهتر درک میکنم  و معنی خیلی از حرفا و رفتاراشو میفهمم و میبینم که خیلیاش به صلاحم بوده و الان کلی بدردم میخوره و البته کلیش هم اذیت کننده بود. اما چه میشه کرد بابا هست و یه جور خاصی دوسش داریم ، وقتی یه سرفه ایی میکنه دل همه مون هری میریزه پایین ، اون موقع است که دلمون میخاد همیشه داد بزنه وبداخلاقی کنه اما سالم باشه . دوسش داریم انگار الان همه مون فهمیدیم که همین داد زدنه یعنی دوستون دارم و بفکرتونم اما ما تا اینو فهمیدیم کلی سال گذشت چشمک

بزارید چندتا خاطره  واستون بگم :

یادمه اون موقع یه کولر گازی بیشتر نداشتیم که تو پذیرایی بود و ما شش تا بچه قد و نیم قد پشت سر هم که مدام دلمون میخواست بازی کنیم و با هم دعوامون میشد و اون موقع بود که جیغ و دادمون به هوا میرفت و کسی جلودارمون نبود ، هر چی هم بابام میگفت الله اکبر الله الکبر بشین بچه ، اما گوش شنوایی نبود . ما دخترا یه طرف بودیم به حمایت یکی از داداشام که دلش واسمون می سوخت و اون دوتا داداشم طرف مقابل تسبیح میچرخوندن تا نزدیکشون نشیم ما هم زرنگ بودیم میرفتیم زیر پتو و حمله میکردیم قهقهه اخرش کلی تلفات میدادیم و تا شب از قدرت نماییمون تعریف میکردیم، بابام هم چیزی نمیگفت ولی از اینکه دختراش حریفن ذوق میکرد مثلا به مامانم میگفت : پروین این دخترات همه پسرا رو حریفنا چشمک

همیشه ظهر میشد بابام هممونو به ردیف می خوابوند کنار خودش و مجبورمون میکرد بخوابیم ما هم که فراری ، همین که صدای خر و پف بابام بلند میشد داداش بزرگم بلند میشد ، اون جای دوتا کاشی که تو اتاق صدا میداد رو میدونست و بلد بود درو بدون صدا باز کنه ، اون که می رفت بقیه هم پشت سرش بدو میرفتیم بیرون ، با اینکه هوا گرم بود اما انگار اصلا نمیفهمیدم میرفتیم تو حیاط و پمپ رو روشن میکردیم و تا عصر با آب خنکی که از آب انبار میاومد باز ی میکردیم.

داداش بزرگم یه بازی باحالی داشت ، تراس رو خیس میکرد و پودر ماشین لباس شویی میریخت یا مایع ظرف شویی بعد روش سرسره بازی میکردیم ، خداروشکر که صدای کولر گازی باعث میشد صدامو نره تو . مامان مهربونم هم که نگران ما بود نمی خوابید میاومد پیشمون و هم بازیمون میشد.

بابام هم هر روز عصر میگفت دیگه تکرار نشه ظهرا باید بخوابید ولی باز فردا ظهر بود همین برنامه نیشخند روزایی که بابام شیفت کاریش بود و اداره می موند رو عید اعلام میکردیم و تا هفتا خونه اونورترمون آسایش نداشتن چون صدای تلویزیون بلند میکردیم و بازی و جیغ و داد نیشخند هر چی بالش و تشک بود میچیدیم تو خونه و باش چندتا خونه میشاختیم و چندتا موتور و ماشین ... چه صبری داشت مامانم با ما حتی یه بارم نگفت نکنید ، نریزید همیشه همراهمون بود و با لبخنداش آرامش و محبت رو بهمون هدیه میداد قلب

بابا عادت داشت که میبردمون مدرسه خصوصا منو که مدرسه ام دور بود و من همیشه شاکی که بابا چرا میاد دنبالم ، بعد بابام چند روز قهر میکرد و م خودم میرفتم اما بعد از چند روز میدیم باز اومده دم در مدرسه و من باز کلی شاکی میشدم که اقا میخام با دوستام بیام نیا دنبالم و ای برنامه تا سال آخر داشگاه ادامه داشت. اما الان که فکرش میکنم میبینم چه محبتی داشت و توجهی که از کار و زندگیش میزد ولی من تو عالم بچگیم قدردانش نبودم.

تابستونا برای ما شش تا یه معنی خاصی داشت ، سه ماه تابستون ما عصرا میرفتیم دریا شنا میکردیم . بابا و شش تا یچه اش از عصر تا شب تو آب بودن و مامانم کنار آب واسمون هندونه و نخود و لقمه نون و پنیر آماده میکرد. بابام همیشه میرفت اون جلوها و نوبتی ما رو با خودش میبرد وای چقدر من میترسیدم چون پام رو زمین نبود بابام شنا میکرد و منو بغلش کرده بود ، هر وقت نوبت من بود کلی گریه میکردم که منو برگردون اما بابام گوش نمیکرد.یادش بخیرقلب

از ته دلم برای همه باباها آرزوی تن سالم و لبای خندون میکنم. 

ایشالله هیچ بچه ایی بی پدر نشه و هیچ بچه ایی شرمنده بچه اش نشه.

پدرا روزتون مبارک هر چند اگر همه روزا را به شما اختصاص بدن واسه قدردانی کمه ماچ

[ دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد. اینستاگرام من : baghban65 پست الکترونیک : z_farshid@yahool.com
موضوعات وب
آرشيو مطالب
RSS Feed

کد جستجوی گوگل در سایت یا وبلاگ
جستجو در: