لطفا بهم ایراد نگیرید ...

شک ندارم برای شما هم اتفاق افتاده که مدتی کسل و بی حوصله باشید و دائما دلتون بخواد غر بزنید و بهانه گیری کنید. منم مدت نسبتا طولانی هست که به این بلای خانمانسوز گرفتارم حتی در این حد که چند روزی هست که لای هیچ کتابی رو باز نکردم. اما الان بعد از دریافت یک آمپول دگزا بخاطر سرماخوردگی که پدر مهربان در اوج لطافت تزریق کردند که تا دو ساعت در همون حالت دراز کش ناله میکردم کتاب داستان همشهری را باز کردم و انگار باز یادم آمد که کتاب تنهاترین یار مهربانم هست و خواهد بود که حالم را بهتر از هر زمان خواهد کرد. همین چند لحظه پیش پرنده خیالم را از قفس ذهنم آزاد کردم تا کمی به خواسته خودش پرواز کند و دیدم که هر آدمی در جای کوری از ذهنش که تلاش میکنه کسی اونو نبینه دلش یه همدل و هم زبون میخواد و به این فکر کردم که حتما یکی از معیارهای انتخاب همسر آینده ام را مطالعه کردن بزارم چون واقعا خانه ایی بدون کتاب و کتابخانه و فرد کتابخوان از جهنم دست کمی نخواهد داشت. تازه الان یادم اومد فردا تولد دو دوست مهربان و عزیز هست ، حتما برای هدیه کتاب میخرم و چه هدیه ایی بهتر از کتاب.

ای شعر رو یادتون؟؟من در همی حد حفظ بود...نمیدونم درست نوشتم یا نه

من یار مهربانم

دانا و خوش زبانم

پندت دهم فراوان من یار بی زیانم

 

_____________________________________________________________

یک چیز جالب در خودم کشف کردم اینکه گاهی حوصله پست دادن ندارم و فقط نظرات  رو جواب میدم و گاهی حوصله جواب دادن نظرات رو ندارم و فقط پست میزنم و گاهی هم حوصله هر دو رو یا دارم یا دارم ، اینجوری میشه که شرمنده شما خواننده عزیز میشم و سعی میکنم زودتر به این بلای خانماسوز غلبه کنم.



موضوعات مرتبط:
برچسب‌ها: حرف ذهن
[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]