من یک جوانه ام
باغبانی * گیاهان آپارتمانی * گلهای فصلی * سبزیکاری * گیاهشناسی * عکاسی و کمی متفرقه 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

از روز یک هفته قبل من عزای تعطیلی دو روز تاسوعا و عاشورا رو گرفته بودم ، کلا هر وقت به روزای تعطیل حتی روز جمعه میرسم از یک روز قبل من غصه دارم  کلا از تعطیلی بدم میاد حتی از زمانی که محصل بودم همین حسو داشتم تا الان ،  به هرکسی هم میگم مسخره ام میکنه ، کلا روحیه ام کسل میشه وای به آن روزی که دیگه عزا عمومی هم باشه و فضای رسانه ها  جامعه هم غمگین باشه دیگه من داغونم تا اون روز تموم بشه ، تعطیلی برای آدمایی خوبه که حتی از چند ساعت تعطیلیشون استفاده کنند و به گشت و گذار حتی به دهات کناریشون برن یا خونه دوستانی که خیلی وقته خبری ازشون ندارن والا تو خونه نشستن و انجام کارهای روتین همیشگی چه خوبی داره؟

تو بوشهر عزاداری ها اغلب شب که چه عرض کنم نیمه شب برگزار میشه برای همینم من بندرت پیش میاد من تو مراسم شرکت کنم،البته توهین نشه اما خوب مگه این همه ساعات روز چشون هست که نصف شب رو برای انجام مراسم انتخاب میکنن؟؟من که همیشه سر این مساله و همچنین تعطیلی های بیش از حد شکایت و گله میکنم ، تا حالا که چند نفر پرسیدم چرا مراسم تاسوعا و عاشورا رو ساعت دوازده شب به بعد برگزار میکنن؟ میگن به علت گرمای همیشگی بوشهرهست که چون 9 ماه از سال گرمای هوا اذیت میکنه اینه که رسم شده شبا برگزار بشه اینم یک دلیل توجیهی...

 مطلب رو خلاصه میکنم عصر یکشنبه تصمیم گرفتم تا قبل از اذان مغرب یه دوشی بگیرم تا ساعت 8 شب که میخاییم بریم چهارمحل قدیمی بوشهر برای شرکت در مراسم شاداب باشم اومدم تو اتاقم لباسامو آماده کنم که یهو کمرم گرفت البته سطحی بود که با کمک گرفتن از دیوار پاشدم اما همین که رفتم حیاط یهو کمرم کاملا گرفت و انگار چوب شد و من با درد خیلی زیاد افتادم رو زمین یهو متوجه شدم پاهام هم نمیتونم حرکت بدم و کوچکترین تلاشی برای خلاص شدن از اون موقعیت با درد خیلی شدید همراه هست که باعث شد جیغ های بلندی بکشم که خودم هم با شنیدنشون تعجب میکردم و فکر میکردم این منم این جیغ ها رو میکشم اما خوب شدت درد اینقدر زیاد بود که کنترل جیغ و گریه هام دست خودم نبود ، مادر و خواهر و برادرام هم فوری خودشونو بالای سرم رسوندن اما جرات نمیکردن بهم دست بزنن و منم با گریه و التماس میخاستم ازم فاصله بگیرن و دست به هیچ جای بدنم نزنن ، تو این گیرو دار دیدم دوقلوها (نرگس و ناهید) که دیدن نمیتونن به من کمکی کنن دست به کارای دیگه ایی شدن ، نرگس تلفن به دست با مادربزگم حرف میزد که برای من با لباس چشم زخم در بیاره و از اونورم مادربزرگم دستورالعملهای دیگه برای نحوه اسفند دود کردن (به قول بوشهریا زاغ دینش ) بهش یاد میداد و ناهید هم رو گازپیکنیکی گرم آتیش درست کردن و ذغال آتیش زدن بود و کلی دود دم به پا کرده بود که اسفند دود کنه و چشم حسودو کور کنه ، منم که از درد و قرار گرفتن توی اون وضعیت خسته شده بودم و برادر بزرگمم داشت با کرم دیکلوفناک کمرمو مالش میداد ، از حرکات این دوتا از خنده روده بر شده بودم همزمان هم گریه میکردم و هم خنده یه اوضاعی بود ، بقول ناهیدمون میگه این زهرای ما چشم خورش ملسه تو خونه بخان یکی دیگه هم چشم بزنن اشتباهی ضربه اش به زهرا میرسه .

خلاصه بعد از گذشت یک ساعتی به سختی منو بردن تو اتاق کنار بخاری و شروع کردن کمپرس اب گرم و دیکلوفناک این چیزا استفاده کردن و از طرفی دوقلوها هم تند و تند به کارای ماوراطبیعه برای شفای خواهرشون مشغول بودن :دی

خلاصه اینکه نه تنها من بلکه همه اعضای خانواده به غیر از بابام که خونه نبود از مراسم شب تاسوعا جا موندن ، که باعث حسرت من شد چون واقعا دلم میخاست شب تاسوعا چندساعتی رو در مساجد وتکایا بسر میبردم اما حیف نصیبم نشد نمی دونمم تا سال دیگه زنده هستم یا نه اما تو اون حال و هوا بودم که با خواهرام برای فرداش یعنی روز عاشورا برنامه ریزی میکردیم که بریم تو مراسم شرکت کنیم البته به شرط خوب شدن من ، در حال برنامه ریزی بودیم که بابام اومد خونه و منو اونجوری دید گفت چی شده؟؟ و خندش گرفت ، منم ناراحت که چرا میخندی مگه خنده داره؟ که بابام گفت چه خبره امشب همه یه جوریشون میشه و یکی از اهالی محل بعد از ادای نماز مغرب و عشا و خواندن قران در همان حالت تو مسجد فوت کرده و حالا هم تو خونه تو اینجوری شدی و...

صبح از خواب بیدار شدم و دیدم خوب که نشدم دردم شدیده که بازم به اصرار مامان بیمارستان نرفتم و به مالش با پماد رزماری و قرض دیکلوفناک سر کردم اما شکرخدا نزدیکای ظهر کمی بهتر شدم و تونستم از سر جام تکونی بخورم اما در حدی نبود که بتونم بیشتر از چند قدم راه برم برای همین کلا برنامه ریزی های من برای شرکت در مراسم عزاداری امام حسین کنسل شد اما بقیه رفتن به غیر از مامان که پیشم موند، واقعا مامانا موجودات عجیبی هستن پا به پای بچه اشون درد میکشن بی خواب میکشن غصه میخورن اما اصلا دم بر نمیارن و اعتراض نمیکنن الهی من فدای مادر مهربونم بشممممم

الان حدود ساعت 12:45 نیمه شب روز چهارشنبه است و من از درد خوابم نمیبره اما میتونم تا حدودی حرکت کنم برای همین تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم و همش خدارو شکر میکنم که سالمم و همش بفکر آدمای فلج و از کارافتاده ام که چه ها میکشن هم خودشون و هم خانوادشون ، ایشالله خدا بهشون صبر بده و شفاشون بده

 

بیایید با هم دعا کنیم که خدا همه بیماران رو شفا بده.آمین

 

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد. اینستاگرام من : baghban65 پست الکترونیک : z_farshid@yahool.com
موضوعات وب
آرشيو مطالب
RSS Feed

کد جستجوی گوگل در سایت یا وبلاگ
جستجو در: