من یک جوانه ام
باغبانی * گیاهان آپارتمانی * گلهای فصلی * سبزیکاری * گیاهشناسی * عکاسی و کمی متفرقه 
قالب وبلاگ
آخرين مطالب

امروز تو فیس بوک یه عکس دیدم که نحوه زایمان یک عقرب ماده رو نشون داده بود.

 

یه توضیح کوتاه در مورد عکس اینه که عقرب ماده میره گوشه ایی ثابت میاسته و طی چند روز بچه ها از شکمش به تدریج خارج میشن و در پایان عقرب ماده سرحال به زندگی خودش ادامه میده.

بابام تعریف میکنه که بچه بود عقرب نیشش زده و جاش درد شدیدی داره و با تب و لرز همراه هست.میتونید به اینجا سر بزنید و از عواقب عقربزدگی اطلاعات کسب کنید.

متاسفانه عقرب ها غالبا در نقاط جنوبی کشور زندگی میکنند و زمان فعالیتشون اغلب شبها هست پس هموطنان جنوبی و مناطق گرم و خشک شبا بیشتر حواسشون باشه.

من این عکس رو دیدم خیلی خوشم نیومد به این فکر کردم یه عقرب تو هر زایمان اینقدر بچه بدنیا میاره باید خیلی وحشتناک باشه.

میتونید به اینجا هم سر بزنید و اطلاعات کاملی از این حشره بدست بیارید.

نظر شما چیه؟

[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

اگه به سایت گوگل برید میبینید که لگوی اون به این شکل در آمده است :

 

 

امروز 113 امین سالروز تولید الکساندر کالدر ( Alexander calder ) هست ایشان مجسمه ساز و نقاش زبده و مشهوری آمریکایی بوده است.

 

 

از جمله ابتکارات آقای کالدر ساخت مجسمه های متحرک هست که این مجسمه ها در حال حاضر در موزه واشنگتن نگهداری میشود.

 

 

این مجسمه های متحرک از یه سری سیم های باریک و قطعات شیشه ایی ساخته شده هست.

اگر رو لگو گوگل کلیک کنید متوجه حرکت آن میشوید.

[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

از یک ماه پیش که مقدار میوه تو بازار زیاد شده پدرم امسال جای من شروع به تهیه بذر انبه و کاشت آن کرد و الان تعداد زیادی از انبه ها جوانه زدن و رشد خوبی هم داشتن و تعداد زیادی هم یا جوانه نزدن یا در حال جوانه زنی اند.

یادآوری : بذر انبه را بلافاصله بعد از خوردن میوه باید کاشت به این ترتیب که پوسته سخت رو جدا کرده و مغز درون آن را بکارید قبلا در اینجا مفصل در این بار صحبت شده است.


تعدادی از نهالها که رشد خوبی داشتند :

 

 

 

نهالی که تازه جوانه زده برگهاش به رنگ ارغوانی هست و حالت افقی روی ساقه قرار میگیرند :

 

 

 

بعد از مدتی که رنگ برگهای به سبز تغییر پیدا میکنه برگها بشد حالت افتاده پیدا می کنند :

 

 

 

اینم دوتا عکس از نهالی تازه جوانه زده انبه :

 

 

 

[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٩ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

امروز همسایه روبرومون که درخت انبه داشتن و حدودا دوسالی هست که شروع به ثمردهی کرده چندتا دونه از محصولش رو برامون آورد و من بلاخره به آرزوم رسیدم نیشخند

درخت انبه همسایه امسال زیاد ثمر نداده البته به سال پیش بیشتره ، ایشالله سال دیگه بیشتر هم میشه ...

اندازه میوه ها خیلی کوچیکه کمی بزرگتر از یک تخم مرغ اما از قند هم شیرینتر و از انبه های تجاری تو بازار خوش طعم تر بود ... میوه هایی که کمی سبزتر بودن کمی ترش مزه تر اما خوشمزه بود ... جاتون سبز چندتا با هم خوردم بعد یادم اومده که اه ه ه عکس نگرفتم که نیشخند

 

 

اینم یکی از میوه هایی که خوردم ، اندازه اشو با دست من مقایسه کنید :

 

 

این همون میوه هست که بازش کردم ، نمیتونم بگم حجم گوشتش کمه یا بذرش بزرگه چون با انبه های درشت تجاری تو بازار هم که مقایسه کنم میبینم نسبت اندازه میوه به اندازه بذر و حجمش چندان تفاوتی نداره :

 

 

اینم بذرها انبه :

 

 

پوسته سخت بذرها رو باز کردم :

 

 

این مغزهای میوه رو در حالت خوابیده در دل خاک کاشتم ، بابا به تجربه میگه بهتره عمودی تو خاک بکاریش اما تا اونجایی که من متوجه شدم فرق چندانی نداره .

 

 

[ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

درخت چریش بومی هند و سایر مناطق گرمسیر و نمیه گرمسیر جهان هست در  شهر بوشهر هم وجود دارد ، شاید علت وجود گیاهان شرق آسیا و هند و آفریقا در بوشهر بخاطر اینه که بوشهر همیشه یک بندر فعال تجاری بود که تجار از همه کشورها از طریق این شهر با ایران داد و ستد میکردند و کشورهای استعمارگر هم بارها به این شهر آمدن و همیشه هم با خودشون علاوه بر تکنولوژی جدید گیاهان مناطق دیگری هم آوردن... از این حرفا بگذریم به بحث اصلی یعنی درخت چریش برسیم از این درخت عصاره حشره کش استخراج میشه و این فقط بخشی از ویژگی های این درخت هست.

دوتا نام علمی برای چریش دیدم که هر دوتا اسم مربوط به یک گیاه هست :

1- Azadirachta indica

2- melia indica

چریش از خانواده سنجد تلخ ، Meliaceae هست.

 


این درخت در برخی خیابان ها و کوچه ها در سطح شهر بوشهر دیده می شود و شهرداری هم به کاشت هر چه بیشتر این گیاه کمک کرده و این درخت واقعا از هر جنبه چه برگها و گل و میوه زیبایی خاصی داره.



از اردیبهشت ما شروع به گلدهی میکنه و گلها به صورت خوشه ایی  سفید رنگ هستند و بتدریج گلها تبدیل به میوه هایی در حد و اندازه زیتون میشه و در نهایت به رنگ زرد در میاد.

 

 

 

 

چریش تنه جوشه های زیادی تولید میکنه که این باعث میشه قدرت هرس پذیری بالاتری داشته باشه.

 

 

اینم یک عکس تکی از برگ :

 

 

میوه :

 

 

 


روش تکثیر هم عمدا از طریق پاجوش ها و قلمه ساقه و گاهی بذر صورت میگیرد.

[ پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

الان خواستم یه کلمه تو گوگل سرچ کنم دیدم ارمش شده غلاف های نخودفرنگی وقتی کلیک موس رو بردم روش دیدم نوشته 189 امین سالروز تولد مندل ، مندل پدر علم ژنتیک هست ، حتما با نام ایشون آشنا هستین تو کتابهای زیست دبیرستان درسی در مورد تحقیقات ایشون هست.

این تصویر آقای مندل هست :

یک کشیش اتریشی هستند که 61 سال عمر کردند.

 

 

آقای مندل با مقایسه دو نوع نخور فرنگی ، یکی با رنگ میوه سبز و دیگری زرد ، متوجه شد که برخی صفات بر صفات دیگر ارجحیت دارند مثلا رنگ سبز در میوه نخود فرنگی بر رنگ زرد غالب هست اما تا چندین سال کسی قدر مطالعات ایشان رو ندونست.برای کسب اطلاعات بیشتر ویکی پدیا رو مطالعه کنید.

این پدیده غالب بودن یک صفت در انسان هم دیده میشه مثلا رنگ تیره پوست بر رنگ سفید غالب هست و یا رنگ چشم تیره بر رنگ چشم آبی و سبز غالب هست و ...

[ چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

اینم یک داستان تخیلی دیگه ایی از یک پزشک خیال باطل

این داستان به باغبان و باغبانی بی ربط نیست ... خودتون بخونید تا متوجه بشید چشمک

پیرمردی خیلی خونـسرد

نوشته ماریتا جوداکووا

ترجمه رضا خاکیانی

 

کارآگاه کرافت صفحه «اخبار جهان» روزنامه را باز کرد و با قیافه‌ای حاکی از رضایت به نشانه تایید، سر تکان داد.
خبری که در انتظار خواندنش بود، در آن صفحه چاپ شده بود: «دیروز، ۱۶ ژانویه اخترشناسان بار دیگر از مشاهده پدیده عجیبی در سیاره «پریان دریایی» شگفت‌زده شدند. آنان بر سطح بسیار وسیعی از این سیاره، در حدود ده هزار کیلومترمربع، نور شدیدی مشاهده کرده‌اند که منبع آن ناشناخته است. بروز چنین پدیده‌هایی در این سیاره از بیست سال پیش آغاز شده ‌است. استیون و لیومی، برجسته‌ترین پژوهشگران تمدنهای ماورای زمینی، این پدیده‌ها را فاجعه‌های بسیار مخربی برای ماده و موجودات زنده می‌دانند. به نظر آنان ناتوانی آشکار در پیش‌بینی این فاجعه‌ها و مقابله با آنها با تمدن موجود در سیاره پریان دریایی، که علم ما آنرا بسیار تکامل‌یافته می‌داند، تضادی آشکار و توضیح‌ناپذیر دارد. باید خاطرنشان کنیم که تا کنون دوره پیدایش این نورها در طی دو دهه اخیر و نه هیچ قانون دیگری در مورد آنها مشخص نشده‌است.»

کرافت همچنان که روزنامه را تا می‌کرد با خود گفت: «معلوم است دیگر، تا حالا که نتوانسته‌اند و هرگز هم نخواهند توانست.»
او بادقت خبر را برید و در پرونده قطوری گذاشت و بقیه روزنامه را در سبد کاغذهای باطله پرت کرد و به سختی از جایش بلند شد.
گرما به‌طور محسوسی فروکش کرده‌بود و او می‌توانست پیش پیرمرد برود.

پیرمرد با پای برهنه در باغ بود و غروب آفتاب رنگ سرخی به پیراهنش داده ‌بود. او گاه‌گاهی تخته‌ای را رنده می‌کرد تا آنرا به رویه نیمه‌کاره میز نصب کند. تخته صاف و براق بود و هرچند تخته‌های دیگر از زور استفاده رنگ‌ورو رفته بودند، اما میز به نظر پیرمرد نو می‌آمد: میزی مناسب پذیرایی از میهمانان که پشت آن بنشینند و از آب‌وهوا یا از محصول سیب که در آن سال فراوان بود، صحبت کنند. سبدهای پر از میوه همانجا پای درختها بود. نباید فراموش می‌کرد که پیش از نشستن شبنم، آنها را به انبار ببرد.
در صدا داد و پیرمرد کارآگاه کرافت را دید که از دور کلاهش را تکان می‌داد و شادمانه فریاد می‌زد: وقت استراحت نیست؟
پیرمرد تراشه‌ها را جارو کرد و تخته را بین آن دو تای دیگر قرار داد تا صبح فردا آنرا میخ بزند. سپس از میهمانش خواهش کرد که پشت میز بنشیند. اما او مثل همیشه از این کار سر باز زد و روی کنده کوچکی پای یک درخت شمشاد نشست. پیرمرد از بی‌اعتنایی میهمان نسبت به کارش کمی رنجیده بود. اما چندان به دل نگرفت و رفت که نوشیدنی و لیوان بیاورد.

آنها در آرامش با هم از هر دری گپ زدند تا اینکه شب فرارسید. آنگاه به‌آرامی با هم خداحافظی کردند و پیرمرد کرافت را با مهربانی تا آن‌سوی پرچین همراهی کرد و کرافت راه خانه‌اش را درپیش گرفت.
پیرمرد برگشت و بی‌آنکه چراغی روشن کند به رختخواب رفت. جیرجیرکی در راهرو آواز می‌خواند. زنجره‌ها در زیر درختها صدا سرداده‌بودند. پیرمرد به درختهای سیبش فکر کرد و به کرافت، مرد خوش‌قلبی که به‌راحتی می‌توانست با باغبان احساس صمیمیت کند و اگر از سالها پیش تا کنون با او دست نداده‌بود، بی‌شک به این خاطر بود که یک بازرس پلیس باید به فکر درجه‌اش هم باشد، وگرنه کسی از او حساب نمی‌برد… سرانجام پیرمرد به خواب رفت.

در این مدت کرافت به‌سوی خانه‌اش می‌رفت و سنگینی آسمان ظلمانی را بر شانه‌هایش حس می‌کرد. مدام آه می‌کشید و عرق پیشانی‌اش را خشک می‌کرد.
شبها تعادل ذهنی‌اش را از دست می‌داد و دیگر نیرویی برایش نمی‌ماند تا سرش را بلند کند و سیاره پریان دریایی را تماشا کند. سیاره‌ای که به طرزی خاص و شوم در هستی‌اش دخالت کرده‌بود. با این همه جای آنرا در گنبد آسمان به‌خوبی می‌دانست و بی‌هیچ تردیدی می‌توانست آنرا با انگشت نشان دهد. هرگز آنرا جز با چشم غیرمسلح ندیده‌بود. تلسکوپی در اختیار نداشت و هیچ نیازی هم به آن نداشت. اخترشناسان با تمام تلسکوپهای جهان نتوانسته‌‌بودند به چیزی پی ببرند که او از بخت بد و بی‌آنکه نفعی به حال کسی داشته‌باشد، دریافته‌بود.
کرافت آدمی باهوش بود و به‌خوبی می‌دانست که اگر برای اعلام کشفش به اداره اختراعات و اکتشافات برود، تا آخر به حرفش گوش نخواهندداد و دو مرد تنومند، از همان‌ها که همیشه جلوی در اداره‌ها ایستاده‌‌اند، بی‌صدا از پشت سر به او نزدیک می‌شوند، دستهایش را با چالاکی به پشت می‌پیچانند و او را با خود به منطقه‌ای سرسبز، به بیمارستان اخترشناسی می‌برند. در آنجا تخت خالی یافت نمی‌شد و بیمارستان همیشه از کاشفان اختران تازه و فضانوردان خودساخته پر بود.
این عین عدالت بود. اگر با کارآگاه کرافت چنین رفتاری می‌شد، او با اشاره سر آنرا تایید می‌کرد. به این دلیل بود که هرگز پا به اداره اخترشناسی و اکتشافات نمی‌گذاشت، زیرا همانقدر از واکنش ثبتی‌ها مطمئن بود که از رابطه بین سیاره پریان دریایی و باغبان پیر.

این فکر جنون‌آمیز در ماه ژوئیه بیست‌سال پیش به ذهنش راه یافته‌بود. باغبان در آن زمان پیر بود، اما او هنوز جوان و در فکر ازدواج بود. چون نامزدش شبها کار می‌کرد، او هم می‌رفت و وقتش را در باغ پیرمرد به کشیدن پیپ و خواندن روزنامه می‌گذراند. بیش از همه به خبرهای مربوط به اخترشناسی علاقمند بود که به تفصیل در روزنامه چاپ میشد. به ستاره‌ها و سیاره‌ها می‌اندیشید و به‌خصوص به سیاراتی که دانشمندان از مدتها پیش اعلام کرده‌بودند که در آنها موجودات ذی‌شعور زندگی می‌کنند، بی‌آنکه تا آن زمان توانسته‌باشند با آن دنیاهای فوق‌العاده دوردست ارتباطی برقرار کنند.
آن روز او برای اولین‌بار پشت میز چوبی‌ای که پیرمرد ساخته بود، نشسته بود. میزی بود محکم که پایه‌هایش در زمین فرو رفته‌بود. کرافت روزنامه‌اش را روی میز پهن کرده‌بود و این خبر را می‌خواند که دیروز از ساعت یک بعدازظهر به وقت گرینویچ، ذوب شدید لایه‌های عظیم یخ در سیاره پریان دریایی آغاز شده و این امر مصیبتی است که تمدن آنجا را تهدید می‌کند. ذوب یخ در حدود ساعت هشت شب به‌ کلی قطع شده‌بود. گویی کوره سوزان غول‌آسایی در این سیاره روشن کرده‌بودند.

×××××

کرافت از یادآوری بقیه ماجرا بیزار بود. دریافته‌بود که اگر فکرش طور دیگری کار می‌کرد، ده سال از زندگیش را به خاطر حل مسئله بیهوده‌ای که روزی او را به مرز جنون کشانده‌بود، به‌هدر نمی‌داد و اگر عقل سالمی برایش مانده‌بود می‌بایست تا آخر عمر برای روح پدرش دعا کند که همیشه آدمی واقع‌بین، قانع و در همه چیز متعادل بود و برای او بنیه‌ای آهنین به ارث گذاشته‌بود.
کرافت در آن زمان پنج‌سال بود که در اداره پلیس خدمت می‌کرد. کارهای ساده موفقیتی برایش در پی نداشت. درحالیکه او به راحتی از پس کارهای به‌ظاهر پیچیده دیگر برمی‌آمد و این به علت قدرت مغرش بود که می‌بایست ساختمان مخصوصی داشته‌ باشد. بسیاری از افراد ترجیح می‌دهند که با امور ساده سروکار داشته‌باشند که رابطه بین آنها آشکار و طبیعی باشد. اما کرافت بین امور بی‌ربط به‌هم و حتی اموری که برقراری رابطه‌ای میان آنها می‌توانست محصول هذیان‌گویی‌های بیماران حاد باشد، ارتباط را می‌دید.
حد فاصلی که در شعور یک فرد عادی، کوه فوجی‌یاما را از خلال‌دندان روی میز متمایز می‌کند، برای کرافت وجود نداشت. تفاوتها و تلاقی‌هایی که برای دیگران نامشهود بود، به ذهنش فشار می‌آورد تا نتایج موثری از آن بیرون بکشد. برایش پیش آمده‌بود که آتش‌سوزی رصدخانه‌ای واقع در مناطق مرتفع کوهستانی را به تغییر ساعت حرکت قطارهای حومه که در پنج‌هزار کیلومتری آنجا در رفت‌وآمد بودند، نسبت دهد و بدین ترتیب تمام ماموران کشف جرم داخلی و خارجی را غرق در حیرت کند…

آن روزی که داشت روزنامه‌اش را می‌خواند، بی‌اختیار به یاد آورد که پیرمرد روز پیش در ساعت یک بعدازظهر ساختن میزش را شروع کرده‌بود و در ساعت هشت تمامش کرده‌بود. این فکر بی‌اهمیت در تمام شب ذهنش را آزار می‌داد. هشت‌روز طول کشید تا توانست این فکر را از سرش بیرون کند. در پایان هفته هنگامی‌که پیرمرد داشت میز تازه‌اش را سنباده می‌کشید، چیزی باورنکردنی در سیاره پریان دریایی رخ داد.
کرافت کوشید که بر تخلیش غلبه کند. سرانجام مجبور شد که مشترک «اداره بریده روزنامه‌ها» شود و از آن زمان به بعد هر چیزی را که درباره سیاره پریان دریایی به زبانهای شناخته‌شده دنیا نوشته ‌می‌شد، از تمام گوشه‌وکنار جهان برایش می‌فرستادند.
دو سال بعد متقاعد شد که سیاره نسبت به کوچکترین تغییری که در میز پیرمرد داده‌ می‌شود، واکنش نشان می‌دهد.
کرافت که مطالعات دانشگاهی نسبتا خوبی کرده‌بود، در طی سالهای بعد به بررسی مقاله‌های بسیاری پرداخت و سرانجام پی برد که میز چوبی پیرمرد، یا به‌عبارت بهتر رویه این میز، مدل فعال جهان سیاره پریان دریایی است و تمام تغییرات کوچک و بزرگ آن (از جمله تغییرات غیرقابل رویت ناشی از زمین) به سیاره منتقل می‌شود.

کرافت نزدیک به سه‌سال گرفتار کابوس بود. از تاریکی می‌ترسید. گاهی نیز برعکس بر اثر بی‌خوابی، تنها در جاده‌ای که خانه‌اش را دور می‌زد به قدم زدن می‌پرداخت و با چشمان اشک‌آلود درخشش سرد سیاره پریان دریایی را تماشا می‌کرد. بهمن‌های عظیم سنگها را می‌دید که به یک اشاره دست پینه‌بسته پیرمرد بر سر ساکنان سیاره فرو می‌ریزد.

در پایان دهمین سال به نتایج غیرقابل انکاری رسیده بود. او در تمام این مدت غرق در احتجاج‌های ذهنی بود. تنها یک بار به تجربه‌ای عینی دست زد: روز که دیگر تردیدی برایش نماند و روحس تسلیم شد. هر چند نیروهای رازآمیز درونش همچنان مقاومت می‌کردند و علیه نیروی رام‌نشدنی منطق می‌شوریدند، کرافت به دیدن پیرمرد رفت و به بهانه اینکه یکی از پایه‌های میز لق شده، از او خواست که میخ دیگری بر رویه میز بکوبد.

مدت ضربه‌های چکش، از اولین ضربه تا آخرین آن و فاصله دقیق هر یک از ضربه‌ها را یادداشت کرد. پس از بازگشت به خانه، مقابل رادیو نشست و اخبار ستاره‌ها و سیاره‌ها را گرفت و اولین چیزی که شنید خبر توفان عظیمی در سیاره پریان دریایی بود. زمان دقیق انفجارها و فاصله بین آنها، جزء به جزء با ضربات چکش باغبان منطبق بود.

آن شب کرافت سوگندی یاد کرد که امیدوار بود تا آخرین لحظه زندگی‌اش به آن پایبند بماند. از آن پس هرگز دو متر بیشتر به میز نزدیک نشد و هرگز در آن مورد با پیرمرد حرفی نزد. همچنان به عقل سلیم خود متکی بود و عاقلانه‌ترین کار را زندگی آرام می‌دانست تا اینکه بیماری یا حادثه‌ای به زندگی‌اش و رازش پایان دهد.

همچنان قسم خورد که دیگر به مسائلی که از عهده حل آنها برنمی‌آید فکر نکند، به خصوص درباره گذشته سیاره پیش از آنکه میز ساخته شود و درباره آینده آن پس از مرگ پیرمرد و پوسیدن میز در زیر باران. بهتر آن بود که پیرمرد و سیاره کشف ناشده را به حال خود رها می‌کرد.

با این همه مدتی طول کشید تا کرافت توانست بر خود مسلط شود و به زندگی خود در دهکده سرسبز، نزدیک پیرمرد و باغش بازگردد.

کرافت به خوبی آن روز را به خاطر داشت که دستخوش هیجانی جنون‌آمیز شده بود و داخل باغ پریده بود تا برای پیرمرد که دور تا دور صورت گرد و سرخش با هاله‌ای موهای سفید کم‌پشت پوشیده شده بود، توضیح دهد که او خدای قادر مطلق سیاره‌ای است که شاید از سیاره ما متمدن‌تر باشد و پیرمرد به آرامی خندیده بود، سرش را تمان داده بود و اشک‌هایش را خشک کرده بود و از خوش‌صحبتی افراد تحصیل‌کرده تعجب کرده بود.



[ سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

حشره غول پیکر با نام علمی Megasoma elephas از بزرگترین حشرات حال حاضر در دنیا می باشد که در ادامه کلیپ زیبایی را در ارتباط با این حشره غول پیکر خواهید دید.

دانلود کلیپ

حجم فایل : 1,610 KB

مدت زمان فیلم : 19 ثانیه

 

منبع

 

[ دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

 

 

 

 

[ یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

زمان گلدهی و رسیدن میوه های سپستان میوه ریز همزمان با میوه درشت هست .

روش تکثیر سریع و اسانش هم بذر هست.در مورد ریشه زایی قلمه هاش هم اطلاعاتی ندارم.

این عکسی از گلاش هست که سفید رنگه و پنج گلبرگ داره،خیلی ازش عکس گرفتم ولی چون باد بود خوب نشدن ، ممنون میشم اینو تحمل کنید خجالت

 

 

میوه کال سبز رنگ هست ، اگه دقت کنید این نوع سپستان هم روی میوه کلاهک داره که تا زمان برداشت میوه همراهش هست که باقی مانده کاسه گل هست.

 

 

میوه ها که کم کم شروع به رسیدن میکنن به رنگ زرد تغییر رنگ میدن :

 

 

سایز نهایی میوه در همین مرجله میوه زرد مشخص میشه :

 

 

در اخر کار رنگ میوه ها نارنجی میشود و الان اماده خوردن هست  :

 

 

 

 

 

 


[ یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

گویا در مورد این گیاه به زبان فارسی مطالب زیادی نیست ، منم الان فق اطلاعاتی رو مینویسم که خودم تجربی دیدم و این نشان دهنده قطعی بودنش نیست.

این گیاه از خانواده همان سپستان میوه درشت هست : Boraginaceae

دو نفر هم دوتا نام علمی متقاوت براش در نظر گرفتن :

Cordia monoica Roxb

Cordia ovalis Hochst

 

این درخت قبلا تو بوشهر زیاد بود اما الان فقط میشه چند جای خاص این درخت زیبا رو دید که یکیش سر کوچه ماست و منم ازش عکس گرفتم.

 


 

مراحل و زمان گلدهی و میوه دهی و زمان آن مثل سپستان میوه درشت هست.

 

برگ و پوست تنه زیبایی داره :

 

 

 

 

این درخت پاجوشهای زیادی تولید میکنه و بسیار زیاد هم هرس پذیره ، اگر تو فضای سبز کار بشه بخاطر تیپ رشد زیباش و مقاومتش به کم ابی و هرس پذیری بالای اون خیلی جذاب خواهد شد.

 

 


 



[ یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٠ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

در پست قبلی به داستان داس از ری بردبری اشاره کردم و گفتم به شدت شیفته این داستانم امروز در سایت محبوبم یک پزشک دیدمش و تصمیم گرفتم بزارم تا شما هم از خوندنش لذت ببرید منم برای بارها میخونمش چشمک

 

ری داگلاس بردبری در بیست و دوم آگوست ۱۹۲۰ در ایلی نویز امریکا متولد شد و با فراغت از تحصیل به جمع نویسندگان معاصر امریکا پیوست بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ بسیاری از داستانها و مقالاتش در مجلات امریکا چاپ شد و مجموعه داستانهائی چون سیب های طلائی خورشید، ملخهای نقره‌ای با اقبال بسیاری روبرو گشت. بطوریکه به سال ۱۹۵۴ انجمن هنر و ادبیات با اعطاء جایزه‌ای از او قدردانی نمود.
قصه کوتاه «داس» هر چند از عناصر تیره مرگ انباشته است اما داستانی است تمثیلی که در آن «داس» بعنوان سمبل مرگ برای ما نامی آشناست اما برادبوری از این نشانه ایده ای نو و غیره منتظره ساخته است که با پایانی اسرارآمیز مدت‌ها ذهن خواننده را به خود مشغول می‌دارد.

 

داس
جاده که مانند سایر جاده‌های از وسط دره و بین زمین‌های سنگلاخ و لم یزرع، درختان بلوط و از نزدیک گندم‌زاری وحشی و تک افتاده می‌‌گذشت پس از عبور از کنار خانه سفید کوچکی که در میان گندم‌زار بود چنان‌ که گوئی ادامه‌اش بی‌فایده است ناگهان به پایان رسید.
اهمیت نداشت چون آخرین قطره بنزین اتومبیل نیز تمام شده بود.درواریکسون اتومبیل کهنه‌اش را متوقف کرد و ساکت به دستان بزرگ خشن و دهقان‌وارش خیره شد.
مولی همسرش که بی‌حرکت کنار او دراز کشیده بود شروع به صحبت کرد.
- ما باید راه را اشتباه کرده باشیم .
لبهای مولی تقریباً به سفیدی پوست صورتش بود با این تفاوت که عرق پوستش را مرطوب ساخته بود اما لبانش خشک بودند. او با لحنی یکنواخت و بی‌حالت گفت :
- درو. درو حالا باید چکار کنیم؟
درو خیره به دستانش که باد خشک و گرسنگی پوست آن را خرد کرده بود می‌نگریست دستانی که هیچ گاه غذائی کافی برای خود و خانواده‌اش تحصیل نکرده بود.
بچه‌ها در روی صندلی عقب بیدار شدند خود را از میان اشغال‌ها و بسته هائی که بسترشان بود بیرون کشیدند و در حالیکه سرشان را روی پشتی صندلی گذاشته بودند
- بابا چرا ایستادیم؟ می‌خواهیم چیزی بخوریم؟ خیلی گرسنه ایم می‌شه الان چیزی بخوریم بابا؟
درو چشمانش را بست از منظره دستانش متنفر بود.
مولی انگشتانش را نرم و سبک بر روی مچ دستانش کشید و گفت:
- درو شاید توی آن خانه چیزی برای خوردن بما بدهند.
دهانش کف کرد و با عصبانیت گفت:
- گدائی؟ نه تا به حال این کار را کردیم و نه می‌کنیم .
دست مولی مچ او را محکم در خود گرفت. درو به سوی او نگاه کرد و سپس متوجه دیدگان سوسی و درو کوچولو شد که به اونگاه می‌کردند کله شقی را کنار گذاشت و از اتومبیل پیاده شد. آهسته مانند مردی علیل و کور بسوی خانه رفت.
در خانه باز بود دو سه بار در زد هیچ چیز جز سکوت در خانه نبود پرده سفید پنجره از باد گرم آهسته تکان می‌خورد.
قبل از این که وارد خانه شود از سکوت مرگبار آن احساس کرد مرگی در خانه اتفاق افتاده است.
از اطاق کوچک و تمیز نشیمن عبور کرد و وارد هال کوچکی شد به چیزی نمی‌اندیشید فکر کردن را کنار گذاشته بود مانند حیوانی بی هیچ تردید به سوی آشپزخانه رفت. در این وقت از میان دری باز چشمش به مرده‌ائی افتاد. مرد پیری بود که بر بستری سفید و تمیز دراز کشیده بود آنقدر از مرگش نگذشته بود که آرامش چهره‌اش تغییر کند. باید از مرگ خود آگاه بوده است چون کفنش را که کت و شلواری سیاه و تمیز و پیراهنی سفید و کراواتی سیاه بود به تن داشت.
داسی کنار بسترش به دیوار تکیه داده شده بود در میان انگشتانش خوشه گندم طلائی تازه و پرباری قرار داشت.
درو آهسته به اطاق خواب رفت سرمائی وجودش را فرا گرفته بود کلاه خرد شده و گردآلودش را از سر برداشت و کنار بستر ایستاد و چشم به زیر افکند.
نامه‌ای برای مطالعه کنار سر پیرمرد روی بالش قرار داشت شاید تقاضای دفن یا احضار خویشاوندان بود.
درو با چهره‌ای در هم کشیده به کلمات نگاه کرد و لبان بی‌رنگ و خشکش به حرکت درآمد:
«به شخصی که در کنار بستر مرگم ایستاده است در نهایت سلامت عقل و تنها در دنیا همانطور که مقدر بود من جان بر این مزرعه را با تمام تعلقات آن به مردی که به بالینم آمده است می‌بخشم اسم و اصل و نسبش هر چه باشد اهمیتی ندارد. مزرعه ، گندم‌زار داس و تمام وظایف محوله از آن و به عهده اوست اجازه دهید آزادانه و بی هیچ پرسشی آنها را تصاحب کند. به مهر و امضاء من در سومین روز آوریل ۱۹۳۸ جان بر.
درو از خانه بیرون آمد و با باز کردن در حیاط گفت:
- مولی تو بیا بچه‌ها شما تو اتومبیل باشید.
مولی آنچه را که در برابرش می‌دید باور نمی‌کرد. درو گفت:
- سرنوشت ما عوض شد از این پس کار برای کار کردن ، غذا برای خوردن و سرپناهی برای مصون بودن از باد باران در اختیار داریم و سپس دستی به داس کشید مثل هلال ماه می‌درخشید کلماتی روی تیغه‌اش کنده شده بود.
«کسی که مرا بکار گیرد دنیا را بکار گرفته است» در آن لحظه معنی کلمات را زیاد نفهمید.
آنها پس از به خاک سپردن پیرمرد به زندگی در آن خانه پرداختند همه چیز برایشان مهیا بود. طویله کوچکی در پشت خانه وجود داشت که در آن یک گاو نر و سه ماده نگهداری می‌شد و یک سردخانه پر از گوشت گاو و گوسفند و گوساله و خوک هم در زیر درختان بزرگ بلوط قرار داشت که پنج برابر تعداد آنها را تا یک دو شاید سه سال غذا می‌داد و یک ظرف کره‌سازی و جعبه‌ای برای پنیر و دلوهائی برای شیر هم آنجا بود.
درو اریکسون و خانواده‌اش تا سه روز هیچ کاری جز خوردن و خوابیدن نکردند صبح روز چهارم او با سر زدن از بستر بیرون آمد و داس را برداشت و به گندم‌زار رفت. گندم‌زاری پهناور بود و با اینکه تا کنون یک مرد آن را اداره کرده بود اما به نظر وی آنقدر بزرگ بود که یک مرد از عهده مراقبتش بر نمی‌آمد.
در خاتمه اولین روز کار داس بر شانه به خانه بازگشت. چهره‌اش غرق حیرت بود چنین گندم‌زاری را در تمام عمرش ندیده بود گندم‌ها در تکه‌های جداگانه رسیده بودند هیچ چیز راجع به گندم‌زار راجع به پوسیدن گندمها بعد از درو به مولی نگفت.
صبح روز بعد گندمهای درو شده و پوسیده دوباره ریشه کرده و جوانه زده بودند. درو اریکسون متحیر که چرا و به چه دلیل این اتفاق می‌افتد مدتی چانه‌اش را خارانید با این ترتیب نمی‌توانست آنها را بفروشد . چندین بار در خلال روز به بالای تپه رفت تا از بودن پیرمرد در قبرش مطمئن شود و شاید در همانجا ایده‌ای راجع به گندم‌زار که اکنون صاحبش بود در افکارش نضج گرفت. گندم‌زار از یک سو تا سه مایل به طرف کوهستان کشیده شده بود و دو جریب پهنا داشت و با این وسعت قسمتی جوانه زده بود قسمتی آماده درو بود قسمتی کاملاً سبز باقیمانده بود قسمتی را هم که خود تازه با دستانش درو کرده بود. پیرمرد هیچ اشاره‌ای به این موضوع نکرده بود.
درو اریکسون دوباره با کنجکاوی و نوعی لذت به سر کارش برگشت و به درو پرداخت . درو کردن گندمی که به این زودی جوانه می‌زد کار ابلهانه‌ای بود به همین دلیل آخر هفته تصمیم گرفت چند روز دست از کار بکشد. اما همچنان که به گندم‌زار می‌نگریست حس می‌کرد بازوانش کش می‌آیند و کف دستهایش را خارش عجیبی فرا می‌گیرد. احساس می‌کرد بازوی سومی را از او گرفته‌اند.
به اطاق خواب رفت داس را از روی دیوار برداشت آن را در چنگ گرفت احساس سرما کرد خارش دستانش متوقف شد و بازوی سوم به او برگشت دیگر هیچ نقصی را در خود احساس
نمی‌کرد. با این اندیشه که دروی گندم‌زار آزاری به کسی نمی‌رساند و هر روز بایستی انجام گیرد داس را در دستان بزرگش گرفت و لبخندی زد. سپس سوت‌زنان خود را به گندم‌زار رسانید و به کار پرداخت. کمی خود را دیوانه پنداشت لعنت بر شیطان آیا این جا گندم‌زاری معمولی بود؟

 

روزها چون اسبانی نجیب یکی بعد از دیگری می‌گذشتند.
درو اریکسون کارش را مثل نوعی درد خشک، گرسنگی و احتیاج پذیرفت بدون شک چیزهائی در مغزش شکل گرفته بود.
روزی که چون روزهای دیگر سرگرم دروی گندم‌های مواج زیر پایش بود ناگهان داس را به زمین انداخت و شکم خود را با دستانش گرفت چشمانش سیاهی رفت دنیا دور سرش چرخید.
فریادزنان گفت:
- من شخصی را کشته‌ام .
با صدائی خفه در حالی که سینه‌اش را گرفته بود کنار داس به زانو درآمد و گفت :
- من خیلی‌ها را کشته‌ام .
آسمان چون چرخ فلکی دور سرش می‌چرخید و صدای زنگی در گوشش می‌پیچید . او خود را به خانه رسانید و لرزان در حالی‌ که داس را پشت سرش به زمین می‌کشید وارد آشپزخانه شد مولی پشت میز آشپزخانه سیب زمینی پوست می‌کند.
- مولی!
مولی به چشمان مرطوب او نگاه کرد و همان جا که نشسته بود دست از کار کشید و منتظر ماند تا شوهرش آنچه را که می‌خواند بگوید . او گفت :
- اثاثیه‌مان را جمع کن .
- چرا؟
درو با دلتنگی گفت :
- باید اینجا را ترک کنیم .
- اینجا را ترک کنیم؟
- آن پیرمرد می‌دانی اینجا چه کار می‌کرد؟ گندم‌هایش مولی و این داس، هر وقت این داس را بکار ببری هزاران نفر می‌میرند تو ساقه حیاتشان را درو می‌کنی.
مولی از جا برخاست و کارد را روی میز گذاشت و سیب‌زمینی‌ها را کنار زد و گفت :
- ما مدتها سرگردان بودیم تا ماه پیش قبل از رسیدن به اینجا یک غذای خوب نخوردیم می‌دانی فکر می‌کنم در اثر کار زیاد خسته شده‌ای.
- من آنجا در میان گندم‌زار صداهائی را شنیدم صداهائی غم انگیز که از من می خواستند دست نگهدارم و آنها را نکشم.
- درو!
او صدای همسرش را نشنید و ادامه داد:
- این یک گندم‌زار وحشی و پوچ است من به تو نگفتم اما گندم‌زار واقعی نیست مثل چیزی بی‌دام است.
مولی به او خیره شد چشمانش جز شیشه‌هائی آبی و سرد چیز دیگری نبودند.
درو گفت:
- تو فکر می‌کنی دیوانه شده‌ام اما صبر کن به تو بگویم اوه خدایا مولی کمکم کن من الان مادرم را کشتم .
مولی با لحن قاطعی گفت:
- بس کن .
- من با قطع یک ساقه گندم او را کشتم من مرگ او را احساس کردم متوجه شدم که چطور ….
مولی با صدائی شکسته و چهره‌ای هراسان و عصبانی گفت:
- درو خفه شو.
او زیر لب گفت :
- اوه – مولی
داس از دستش به زمین افتاد و صدائی کرد مولی آن را برداشت و با عصبانیت در گوشه‌ای گذاشت و گفت :
- ده سال است که با تو زندگی می‌کنم زمانی بود که هیچ چیز نداشتم و کارمان دعا بود الان تو این همه خوشبختی را نمی‌توانی تحمل کنی.
انجیلی را از اطاق نشیمن آورد و به ورق زدن آن پرداخت صدای ورق زدن انجیل مثل صدای به هم سائیدن گندمها بر اثر وزش نسیمی آرام بود.
از آن پس مولی هر روز برای او انجیل می‌خواند. دوشنبه هفته بعد درو به شهر رفت تا اگر نامه‌ای برایش رسیده بود دریافت کند.
با مراجعت به خانه مثل این که دویست سال پیرتر شده بود.
او نامه‌ای را به سوی مولی گرفت و با لحنی سرد و لرزان گفت :
- مادرم درگذشت ساعت یک بعدازظهر سه شنبه – قلبش …..
و بعد از این سخن تمام آنچه درو گفت این بود که :
- بچه‌ها را ببر توی ماشین و مقداری هم غذا بردار به کالیفرنیا می‌رویم .
همسرش نامه را گرفت و گفت :
- درو!
- تو خودت می‌دونی این جا گندم‌زار بی حاصلی است می‌توانی رشد کردن و رسیدن گندمهایش را ببینی من همه چیز را به تو نگفتم هر روز بخش کوچکی از آن می‌رسد این منطقی نیست وقتی که آنها را درو می‌کنم صبح بعد دوباره جوانه می‌زنند و رشد می‌کنند سه‌شنبه گذشته یک هفته پیش وقتی که ساقه‌ای را درو کردم مثل این بود که عضلات خودم را بریدم من فریاد گوش‌خراشی را شنیدم صدائی مثل و الان امروز این نامه ….
مولی گفت :
- اینجا می‌مانیم .
- مولی
- ما اینجا می‌مانیم جائیکه از نظر غذا، خواب، زندگی راحت و طولانی خیال‌مان راحت است من دیگر هرگز نمی‌گذارم بچه‌هایم گرسنگی بکشند.
ناچار قبول کرد.
- باشد اینجا می‌مانیم .

 

صبح روز بعد به سر قبر پیرمرد رفت ساقه گندم تازه‌ای همانند آنکه پیرمرد هنگام مرگ در دست داشت درست در وسط آن روئیده بود.
او بی آنکه منتظر جوابی بماند به صحبت با پیرمرد پرداخت .
- تو در تمام عمرت در این مزرعه کار کردی چون چاره‌ای نداشتی و یک روز به ساقه رسیده حیات خودت رسیدی دانستی ساقه عمر توست آن را بریدی و به خانه رفتی لباس آخرتت را پوشیدی و با از کار افتادن قلبت مردی. اینطور نیست؟
و این سرزمین را به من واگذار کردی تا هنگام مرگ آن را به دیگری بسپارم .
در لحن صدایش هیبت و حرمتی احساس می‌کرد .
- چه مدتی این روال ادامه می‌یابد جز آن کس که داس را به کار می‌گیرد چه کس دیگری از این موضوع آگاه می‌شود؟
ناگهان احساس کرد پیر شده است به سر کارش برگشت اندیشه به کار بردن داس ذهنش را اشغال کرده بود دیوانه‌وار با قدرتی وحشیانه و ترسناک به کار پرداخت.
اجباراً این شغل را با نوعی فلسفه پذیرفته بود این تنها راه ساده بدست آوردن غذا و سرپناه برای خانواده‌اش بود.
با هر بار بالا پائین بردن داس ساقه‌هائی را که زندگی انسانهائی بود به دو نیم می‌کرد. بدین ترتیب اگر کمی دقت می‌کرد خود و مولی و بچه‌هایش می‌توانستند برای ابد زندگی کنند. به گندم‌زار نگاه کرد. همین که محل ساقه‌هائی را که حیات مولی سوسی و درو کوچک به آنها بستگی دارد پیدا کرد هرگز آنها را درو نخواهد کرد. زیاد طول نکشید که ساقه‌های حیات آنها به آرامی چون اخطاری در برابرش قرار گرفتند.
کمی مانده بود با یک اشاره داس آنها را درو کند.
مولی درو و سوسی مسلماً خودشان بودند لرزان زانو به زمین زد و به ساقه‌ها نگریست و با دستی که بر آنها کشید به تب و تاب افتادند، آه رضایت‌آمیزی کشید هرگز نمی‌شد حدس زد اگر آنها را بریده بود چه اتفاقی ‌می‌افتاد نفس بلندی کشید، از جای برخاست و داس را برداشت چند قدمی عقب‌تر رفت مدت زیادی ایستاد و به ساقه‌ها نگریست .
وقتی که زودتر از حد معمول به خانه بازگشت بچه‌ها را بدون هیچ دلیلی بوسید مولی خیلی تعجب کرد هنگام شام مولی گفت:
- صبح زود رفتی؟ هنوز گندمهائی را که درو می‌کنی می‌پوسد.
او سرش را بعلامت تائید تکان داد و گوشت بیشتری برداشت. مولی پیشنهاد کرد که به اداره کشاورزی نامه‌ای بنویسید و از آنها بخواهد تا از مزرعه دیدن کنند اما او مخالفت کرد و گفت:
- من تمام عمرم را اینجا می‌گذارنم هیچ شخص دیگری نمی‌تواند به کار این گندم‌زار بپردازد آنها نمی‌دانند کجا را درو کنند و کجا را نکنند ممکن است بخشهائی را اشتباهاً درو کنند. آنها ممکن است تمام این گندم‌زار را زیر و رو کنند.
مولی سرش را تکان داد و گفت:
- تنها کاری که باید بکنند همین است آن وقت تو با بذر تازه‌ای کارت را شروع خواهی کرد او غذایش را نیمه کاره رها کرد و گفت :
- نه نه به هیچ فرد دولت چیزی نمی‌نویسم این مزرعه را هم به دست هیچ غریبه‌ای نمی‌دهم همین و بس .
و از در بیرون رفت و آن را پشت سرش به هم کوبید. آن روز با دانستن این که سه تن از دوستانش را کشته است دیگر نتوانست به کارش ادامه دهد.
شب پیپش را در ایوان جلوی خانه‌اش چاق کرد. برای بچه‌هایش داستانهای خنده‌دار گفت اما آنها زیاد نخندیدند به نظر خسته و افسرده می‌رسیدند . از او کناره‌گیری می‌کردند مثل اینکه دیگر بچه‌های او نبودند. مولی هم از سردرد مدتی نالید و دور خانه قدم زد و زود به بستر رفت و بخواب عمیقی فرو رفت خیلی مضحک بود مولی همیشه سرشار از نیرو تا دیر وقت شب بیدار
می‌ماند.
گندم‌زار با مهتابی که روی آن افتاده بود مانند دریائی موج می‌زد سعی کرد به آن نگاه نکند اگر او دیگر به مزرعه نمی‌رفت برای دنیا چه اتفاقی می‌افتاد؟ مردمی که در انتظار فرود آمدن داس بودند چه می‌شدند؟ می‌خواست صبر کند و ببنید.
اما وقتی به بستر رفت نتوانست بخوابد انگشتان و بازوانش را تشنه کار می‌دید.
نیمه شب خود را داس در دست در گندم‌زار یافت خواب‌آلوده و هراسان در میان آن مثل دیوانه‌ای قدم می‌زد در میان گندم‌زار پیران بسیاری خسته و نزار تشنه خوابی ابدی بودند اما با اینکه داس او را به سوی آنها می‌کشید نمی‌خواست به این کار تن در دهد به هر ترتیب بود با تلاش فراوان خود را از دست داس رها ساخت و با انداختن آن به زمین به میان گندم‌زار فرار کرد و با ایستادن در آنجا به زانو درآمد و گفت:
- دیگر نمی‌خواهم کشتار کنم اگر با این داس بکارم ادامه دهم روزی مجبور به کشتن مولی و بچه‌هایم خواهم شد. نه از من نخواه این کار را بکنم .
از پشت سرش صدای بم انفجاری شنید.
چیزی از بالای تپه بسوی آسمان شعله کشید که چون موجودی زنده با بازوانی سرخ‌رنگ تا ستارگان زبانه می‌کشید. خانه سفید و کوچکش با درختهای بلوط در شعله‌های وحشی آتش افتاده بود. فریادزنان و ناامیدانه بر روی پایش ایستاد و به آتش عظیم نگریست و سپس به سوی خانه دوید آتش همه جای خانه را در خود گرفته بود اما هیچ کس در درون خانه فریاد نمی‌کشید صدای پائی شنیده نمی‌شد. فریاد زد:
- مولی ، سوسی
اما آتش با خیال راحت همه جا را در کام خود می‌کشید چند بار دور خانه دوید و سعی کرد راهی برای ورود به درون آن بیابد اما تا سر زدن سپیده و خاموش شدن آن کاری از دستش بر نیامد با اینکه دود و خاکستر همه جا را پوشانیده بود او بدون توجه به اخگرهائی که هنوز باقی بودند قدم به خرابه‌های خانه‌اش گذاشت و خود را به اطاق خواب خانه‌اش رسانید. مولی در میان تیرهای فرو ریخته و آهن‌های کج و معوج چنان خوابیده بود که گوئی هیچ اتفاقی نیافتاده بود دستان کوچک سفیدش بر اثر جرقه‌های آتش پوست پوسته شده بود و با اینکه در بستری از آتش‌های سوزان دراز کشیده بود سینه‌اش بالا و پائین می‌رفت و نفس می‌کشید بر روی او خم شد، تکان نمی‌خورد صدایش کرد اما او نشنید او نمرده بود اما زنده هم نبود بگونه‌هایش دست کشید سرد بود. سرد در میان جهنمی سوزان، نفسهائی ملایم لبان نیم متبسمش را می‌لرزانید.
بچه‌ها هم آنجا بودند سالم پشت حجابی از دود در خوابی عمیق غوطه‌ور.
هر سه آنها را به گندم‌زار برد صدایشان کرد تکانشان داد اما آنها بی آنکه حرکتی بکنند آرام نفس می‌کشیدند و به خوابشان ادامه می‌دادند.
فهمید او فهمید که چرا آنها در میان آتش در خواب بودند و هنوز هم در خواب هستند هر چه بود از قدرت گندم‌زار وداس سرچشمه می‌گرفت.
عمر هر سه آنها دیروز۳۰ می ۱۹۳۸ به پایان رسیده بود آنها باید در آتش می‌سوختند اما از آنجائی که وی از بریدن ساقه‌های حیاتشان خودداری کرده بود با وجود آتش گرفتن خانه و فرو ریختن آن آنها هنوز زنده یا در میان مرگ و زندگی بودند. در سراسر دنیا هزاران نفر مانند آنها که قربانی‌های حوادث آتش‌سوزیها، بیماریها، خودکشی‌ها بودند منتظر، به خوابی مانند خواب افراد خانواده‌اش فرو رفته بودند آنها نه قادر به زندگی بودند نه می‌توانستند بمیرند.
فقط به خاطر اینکه او از درو کردن ساقه‌های رسیده حیاتشان می‌ترسید فقط به خاطر اینکه او از کار کردن با داس خودداری ورزیده بود.
- بسیار خوب او فکر کرد.
- بسیار خوب داس را بکار می‌گیرم.
او به بچه‌هایش نظر انداخت بی‌خداحافظی با خشم داسش را پیدا کرد و دیوانه‌وار به میان گندم‌زار رفت
در نقطه‌ای ایستاد فریاد زد:
- مولی
تیغه را به هوا برد و فرود آورد.
فریاد زد:
- سوسی درو.
تیغه داس به هوا رفت و فرود آمد.
صدای جیغ‌هائی در گوشش پیچید وحشیانه به پشته‌های عظیم گندم حمله برد و بدون انتخاب و توجه ساقه‌های سبز زرد رسیده را به لبه تیغه داس سپرد تیغه داس در زیر آفتاب به هوا می‌رفت و در زیر آفتاب نفیرزنان فرو می‌آمد. بمب‌ها به روی لندن مسکو توکیو فرو می‌ریخت.
داس دیوانه‌وار حرکت می‌کرد.
آتش کوره‌های آدم‌سوزی بلزن و بوخن والد هر لحظه تیزتر می‌شد.
تیغه داس خون‌آلود بود قارچ عظیمی آفتاب وایت سند، هیروشیما و بیکنیی را تیره و تار ساخت ساقه‌ها چون باران سبزی فرو می‌ریختند کره، هند و چین ، مصر و هندوستان در زیر آتش و خون می‌لرزیدند…
و درواریکسون با داسش همچنان به حرکت ادامه می‌داد و بی آنکه لحظه‌ای بیاساید کار می‌کرد و کار می‌کرد و کار می‌کرد.

پایان

[ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

من شخصا داستان های علمی تخیلی رو خیلی دوست دارم شاید چون خودم هم عادت دارم که تو ذهنم شخصیتی بسازم و حادثه ایی بیافرینم و ...

داستان های ایزاک آسیموف رو خیلیییی دوستدارم و داستانی که در زیر میبینید و من از سایت یک پزشک کپی کردم از زیباترین داستان های تخیلی هست و به اندازه داستان داس ری بردبری لذت برم ، امیدوارم شما هم لذت ببرید ، لطفا من رو از نظراتتون بی دریغ نذارید منتظرمااااا

 

در سال ۱۹۶۴، مجله پلیی‌بوی، از چندین نویسنده علمی تخیلی نویس خواست که بر اساس یک تصویر، داستان‌های کوتاهی بنویسند. آثار نویسندگانی مانند آرتور سی کلارک، فردریک پال و توماس ام دیش دریافت شدند و منتشر شدند، اما در این میان نوشته آسیموف قبول نشد! آسیموف هم اثر را در مجله فانتزی و علمی تخیلی در سال بعد چاپ کرد.

تصویری که باید بر اساس آن داستان کوتاه نوشته می‌شد، اثر M.C. Escher بود و Bond of Union نام دارد:

 

کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست
نوشته ایزاک آسیموف
ترجمه سیامک جولایی

پس از صدها میلیارد سال، ناگهان خود را به عنوان «آمس» به یاد آورد. به عنوان خود صوت آمس و نه آن ترکیب طول موجی که اکنون در سرتاسر گیتی، معادل آمس بود. خاطره پریده‌رنگ و کم‌سویی از امواجی صوتی در او زنده می‌شد که پیشتر نه آنها را نشیده بود و نه می‌توانست بشنود.

می‌خواست حافظه‌اش را برای یه یاد آوردن بسیاری از چیزهای بسیار بسیار کهن، وابسته به دیرین‌ترین دوران قرون ازل، متمرکز کند. گرادب انرژی‌ای را که تمامیت هستی‌اش از آن ساخته شده بود، چنان بگستراند که خط‌های نیروی آن تا ورای ستاره‌ها فراگسترد.

سیگنال پاسخ «بروک» رسید.

با خود اندیشید که بی‌شک می‌تواند موضوع را به بروک بگوید، حتما باید آن را به کسی می‌گفت. نقش انرژی جابجاشونده بروک، چنین پیام رساند: «نمی‌خواهی بیایی، آمس؟»
-«چرا، چرا، البته.»
- «ببینم، تو در انجمن شرکت می‌کنی؟»

خط‌های نیروی آمس با بی‌ظنیمی می‌تپید. «بله، بله! حتما. این بار به یک بیان هنری سراپا تازه فکر کرده‌ام، چیزی به راستی نامعمول.»
- «چه تلاش عبثی! چطور فکر می‌کنی که پس از دویست میلیارد سال، بتوان به دگرگونی تازه‌ای اندیشید؟ هیچ چیز تازه‌ای نمی‌تواند در کار باشد.»

برای یک لحظه، بروک با او ناهمفاز شد و از دایره پیام بیرون رفت و همین، آمس را واداشت تا به تنظیم دوباره خط‌های نیروی خود بشتابد. هنگام این کار، موجی از اندیشه‌های دیگر او را در گرفت: سیمای کهکشان‌هایی پراکنده در زمینه مخملگون فضا و خطوط نیروی تپنده در جمعیت‌های جاودانی که حیاتشان در قالب انرژی بود و در فاصله بین کهکشان‌ها گسترده بودند.

گفت: « بروک! خواهش می‌کنم، اندیشه‌ام را در خود فرابگیر. از من روی نگردان! من به ماده دست‌ساز می‌اندیم. فکرش را بکن! ترانه‌ای هماهنگ از جنس ماده: یک سمفونی از مواد! چرا این قدر نگران انرژی باشیم؟ انرژی که دیگر چیز تازه‌ای در خود ندارد. یعنی چطور می‌توان چیز تازه‌ای در آن یافت؟ همین به ما نمی‌گوید که باید به سراغ ماده برویم؟»
- «ماده!»

آمس، لرزهای ناخوشایند انرژی بروک را قطع کرد و گفت چرا نه؟ مگر نه اینکه خود ما هم خیلی خیلی پیش از اینها -شاید یک تریلیون سال پیش- از جنس ماده بوده‌ایم؟ پس چرا با ماده چیزی نسازیم، با شکل‌هایی انتزاعی نیافرینیم یا … -گوش کن بروک، با تو هستم! – چرا با ماده، بدلی از خودمان را چنان که قرن‌ها پیش بودیم، نسازیم؟

بروک گفت: «به یاد نمی‌آورم که آنچه می‌گویی چگونه چیزی بوده است. یعنی، هیچ کس به یاد نمی‌آورد.»

آمس، با تب و تاب و گفت: « ولی من چرا! مدتی است که به جز آن به هیچ چیز دیگری نیاندیشیده‌ام و اکنون کم‌کم آن را به یاد می‌آورم. بگذار نشانت بدهم، بروک. بگو که درست می‌گویم، بگو، بروک!»
- «نه، نه، چرند است …نفرت‌انگیز است!»
- «بگذار آزمایش کنم، بروک! هر چه باشد، ما با هم دوست بوده‌ایم، از آغاز، از همان لحظه‌ای که به آنچه امروز هستیم تبدیل شده‌ایم، تپش انرژی‌هایمان همواره با م بوده است، خواهش می‌کنم، بروک!»
- «پس زود باش! معطل‌اش نکن!»

آه، چند وقت می‌شد که آمس، چنین لرزه‌هایی را در خط‌های نیرویش احساس نکرده بود؟ راستی، چند وقت می‌شد؟ اگر آنچه اکنون برای نشان دادن به بروک انجام می‌داد، موفقیت‌آمیز از آب درمی‌آمد، دل آن را پیدا می‌کرد تا در برابر موجودات انرژیایی مونتاژ شده‌ای که از پس قرن‌های ازلی، به گونه‌ای ملالت‌بار و دلتنگ چشم به راه چیز تازه‌ای بودند، ماده را به صورت دست‌ساز بازآفریند.

ماده، رقیق و تُنُک، در فاصله میان کهکشان‌ها پراکنده بود. آمس آن را از فضایی به ابعاد چندین سال نوری گردآورد. با دشواری، ذره ذره کنار هم گذاشت، اتم‌هایش را دستچین کرد. ماده، به سفتی گِل درآمد. آن‌گاه آن را به شگل تخم مرغی درآورد که در پایین پهن می‌شد.

به آهستگی از بروک پرسید: «یادت می‌آید، بروک؟ به نظر تو، چیزی شبیه به این نبود؟»

در حال، لرزه‌ای به گرداب انرژی بروک در افتاد: «وادار به یادآوردنم نکن! من چیزی را به یاد نمی‌آوردم.»
- «این بالایش بود، انها به آن می‌گفتند کله. راستش دارد خیلی خوب یه یادم می‌آید. حتی صوتش را هم یه یاد می‌آورم.»

کمی درنگ کرد. سپس گفت: «نگاه کن! تو هم آن را به یاد می‌آوری؟»

در بالای شکل تخم مرغی، واژه کله پدیدار شد.

بروک پرسید: «این چیست؟»
- «واژه‌ای مربوط به سر است. مجموعه نمادهایی است که صوت واژه را می‌رساند. بگو که تو هم یادت می‌آید. بروک! بگو!»

بروک با ترید گفت: «یک چیزی … یک چیزی هم در آن وسط وجود داشت.» و در همان جایی که منظورش بود، برآمدگی‌ای عمودی شکل گرفت.

آمس گفت: «آفرین، خودش است، دماغ!» و در بالای برآمدگی واژه دماغ پدیدار شد. «در چپ و راست آن هم چشم‌ها قرار دارند.» و واژه‌های چشم چپ، چشم راست در همان جا که باید، پیدا شدند.

آمس که خط‌های نیرویش به آهستگی می‌تپید، آنچه را که شکل بخشیده بود، بررسی کرد. آیا به راستی از آن خوشش می‌آمد؟

با لرزه‌هایی خفیف گفت: «دهان، چانه و سیبچه آدم» و پس از درنگی افزود: «و ترقوه، عجب! و در همان حال، واژه‌ها روی شکل پدیدار می‌شدند.

بروک گفت: «صدها میلیارد سال بود که من به آنها نمی‌اندیشدیم. چرا آنها را به یادم آوردی؟ چرا؟»

آمس، دم به دم در اندیشه‌ها خود غرق می‌شد: «یک چیز دیگر هم می‌خواهد، چیزی برای گرفتن امواج صوتی، اندام‌هایی برای شنیدن. بله، گوش‌ها! اما، آنها کجا باید بنشینند؟ وه که نمی‌توانم به یاد بیاورم، باید در کجا بگذارمشان.»

بروک فریاد کشید: «ولشان کن! گوش‌ها و همه چیزهای دیگر را می‌گویم! همه را ول کن. اصلا به یاد نیاور!»

آمس با تپش‌هایی گنگ گفت: «چرا؟ مگر یه یاد آوردن چه اشکالی دارد؟»
- «زیرا در زمان آنچه به یادش می‌آوردی، دنیای بیرون این چنین سرد و بی‌روح نبود، همه چیزی گرما داشت و جان داشت. زیرا چشم‌ها در من زنده بودند و به مهربانی نگاه می‌دوختند و لب‌ها در من پرلرزه بودند و داغ می‌سوختند.»

خطوط نیروی بروک با لرزه‌هایی تند می‌زد و موج برمی‌داشت و باز می‌زد و موج برمی‌داشت.

آمس با دستپاچگی گفت: «متأسفم! من … متأسفم!»
- «آنچه تو زنده می‌کنی یاد آورم می‌شود که من، روزی یک زن بودم و عشق را می‌شناختم، یه یاد می‌آورم که کار چشم‌ها چیزی فراتر از تماشا کردن است و اینکه من اکنون چشمی ندارم که برایم چنان کند.»

آنگاه، با درشتی، ماده را به آن کاه نخراشیده افزود و گفت: «پس بگذار آنها چنین کنند.» و چرخید و در آنی از آنجا گریخت.

و آمس که شاهد بود یه یاد آورد که خود او هم زمانی یک مرد بوده است. با نیروی گردابش به کله شکل‌گرفته زد و آن را به دو نیم کرد و سپس چرخید و در پهنه کهکشان‌ها، در پی رد انرژی بروک، به دل گنبد بیکران زندگی گریخت و ناپدید شد.

و چشم‌های ان کله در‌هم‌شکسته ماده، همچنان از نمی که بروک به عنوان نمایش اشک به آنها افزوده بود، می‌درخشید و برق می‌زد. آن کله مادی داشت کاری می‌کرد که تا آن زمان از موجودات انرژیایی ساخته نبود: اشک می‌ریخت، اشکی برای تمام انسانیت، اشکی برای زیبایی لطیف تمامی پیکرهایی که زمانی خود را به این تغییر سپرده بودند، زمانی دراز پیش از این، کمی نزدیک به یک تریلیون سال پیش.

[ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

از سایت های محبوب من که روزی چند بار بهش سر میزنم سایت یک پزشک هست ، دیشب دیدم یه مطلب جذابی که تلفیقی از چند رشته مهندسی و از جمله کشاورزی و فضای سبز هست گذاشته که ترجیح میدم خود پست را کپی کنم اینجا تا شما دوستان هم لذت ببرید.

 

 

به عکس بالا نگاه کنید، در این عکس یک کره بزرگ عجیب و غریب می‌بینید، کره‌ای پوشیده از چمن که روی آن درختانی هم دیده می‌شود. این کره در بیرون خیابانی در فرانسه نصب شده. چنین به نظر می‌رسد که در قطب شمال کره که اندکی فرو رفته، دو بچه در حال بازی هستند.

چیز عجیبی است، کمی هم آدم شک می‌کند و حس می‌کند، چیزی درست نیست.

 

 

 

 

اگر از زاویه دیگر و نمای نزدیک‌تر اینجا را ببینید، فوری متوجه قضیه می‌شوید.

این کره کاذب، یک خطای بزرگ بینایی است که فرانسیس آبلانت -یک هنرمند فرانسوی- با هنرمندی و مهارت کار کرده است.

 

 

 

 


آبلانت، با هدف ایجاد پیوند بین طبیعت و مردم در محوطه یک خیابان دست به کار شد. او با انجام محاسبات دقیق، به زمینی به طول صد متر و مساحت ۱۵۰۰ متر مربع، پستی و بلندی داد.

 

 

 

۹۰ باغبان و تکنسین در ایجاد این کره کاذب به او کمک کردند و مقدار زیادی خاک و چمن در ایجاد آن مورد استفاده قرار گرفت. در ایجاد این خطای ادراکی، بیش از همه خطوط سفید بین چمن‌ها اهمیت داشتند که باید با دقت شکل داده می‌شدند.

 

 

کلا پنج روز تمام، صرف ایجاد این کره شد. مردم با رفتن روی چمن و عکس گرفتن، لحظات مفرحی را تجربه می‌کنند، چون به نظر می‌رسد که روی یک کره سبز ایستاده‌اند.

آبلانت پیش از این نیز سابقه ایجاد آثار مشابهی داشته است:

 

 

 

 

منبع

[ جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

مسیر کانالهای ابرسانی باغات نخل تنگستان بوشهر :

 

 

 

[ جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

سی بوشر

سی بوشر هیچکه دلش مث مو غمگین نبیده
دل هیچکی مث مو یه کاسه خین نبیده
بخدا وختی که فکرش می کنم تش می گیرم
هیچکه دردش مث مو اینهمه سنگین نبیده
او دریاش که میگن شورن و خره نمکن
سی مو مثل شکرن، شیرین تر از این نبیده
تو کیچه پس کیچه هاش ، وختی که تیفون می پیچه
هیچ غناهشتی ایجور دلکش و شیرین نبیده
ای صدوی غره طراقاش شو بارونی خشن
ازو خش تر بخدا تا چین و ماچین نبیده
خیلی شهرا نبیده، وختی که بوشر بیده تش
مث بوشهر زیترا شهری خوش آئین نبیده
اگه حالا ایجورن ، غربت غم تو دلشن
زیترا مثل حالا ، اینهمه دل خین نبیده
توسوناش اگه گرمن ، مگه تخصیر خوشن
او هواش ایجورین، بیخودی همچین نبیده
تو زمسون عوضش مثل بهارن زمیناش
هرکجا سیل می کنی، بی گل و نسرین نبیده
سی چی میگین کیچه هاش او شلی و پر سبخن
کیچه هاشم بخدا ، ایجور که میگین نبیده
پس افتو که بری دل سی بوشر پر می زنه
خاک هیچ جوی دیگه دامنگیر و سنگین نبیده
۱۳۷۳
--------------------------------
سی= برای
خین= خون
تش= آتش
خره نمک= بسیار شور
کیچه= کوچه
پس کیچه= پسکوچه
وختی= وقتی
تیفون= توفان
غناهشت= صدای ترسناک
صدوی= صدای
غره طراق= رعد
شو = شب
خش = خوش
زیتر = زودتر = قدیم
زیترا = قدیما
توسون = تابستان
سیل = نگاه، تماشا
اوشلی = گل آلود
سبخ = خاک شور
افتو = آفتاب
هیچ جوی دیگه = هیچ جای دیگر

شعر از سید جعفر حمیدی

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]


وجود کنه ها رو همه جا میشه حس کرد اما خود حشره چندان قابل تشخیص نیست و از رو آثاری که روی گیاه نشان میده میشه تشخیص داد.

 


در باغات نخل خرمای جنوب در فصل تابستان که میوه ها دارند به خارک تبدیل میشن در برخی باغات دیده میشه که روی خوشه های میوه و روی میوه ها گردوخاک و تارعنکبوت جمع شده که این نشان دهنده آلودگی باغ به آفت کنه هست.

 


کنه ها از قستمهای جوان گیاه که بافت نازک و جوان دارند تغذیه می کنند و باعث میشن رنگ میوه ها و برگها به خاکستری-سفید یا زرد کمرنگ درآید.

کنه ها در تمام طول سال روی درخت باقی می مانند و در فصول گرم سال اثر تخریبی خودشونو نشون میدن.

باغات نخل واقعا زیبا هستن و ساعاتی قدم زدن توشون به آدم آرامش خاصی میده.

 

 

[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

امروز داشتم وبلاگ میناب تکنیک رو مطالعه میکردم که دیدم پست جالب و کاملی از نحو برداشت خارک و خرما و رطب که از تولیدات درخت نخل هستن ارائه دادند بعدش یادم افتاد که منم یه پارسال موقع برداشت در یک باغ نخل بودم و احتمالا عکسی دارم و یه دونه هم داشتم.

برای دیدن عکسای بیشتر و توضیحات کامل به سایت میناب تکنیک سر بزنید.

 

این اقایی که تو عکس میبینید به کمک وسیله ایی به نام پرونگ بالا درخت رفته و اون زیر هم بساط چای و قلیلنش براهه نیشخند

 

 

[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

چند روز پیش دیدم سر یه کوچه کلی برگ و میوه نخل ریخته طبق معمول نزدیک شدم و چندتا عکس تهیه کردم :

در این عکس زیر میوه های نخل برگ انجیر دیده میشه.


 

 

به میوه نخل در این مرحله خارک گفته میشه البته الان این خارک ها سبز و نرسیده هستن و موقع رسیدن زرد و برخی ارقام قرمز و شیرین میشن.

من ارقام نخل رو به صورت عملی و تجربی نمیشناسم و مثلا الان نمیتونم تشخیص بدم که این چه رقمی میتونه باشه شاید چون تو خود شهر بوشهر نخلستان و یا کسی که باغ نخل داشته باشه نبوده و باغات از منطقه شهری و محل کار و زندگی من دور بودن اما خیلی دلم میخاد حداقل یک هفته رو اختصاص بدم به باغات نخل هم عکاسی کنم و هم تجربه ایی کشاورزی و علمی جدید کسب کنم.

 

 

به برگ نخل در گویش بوشهری پیش گفته میشه که برای جنوبی ها کاربرد زیادی داشته و هنوزم داره ، یادم میاد حتی تا چندسال پیش عید نوروز که همه میخواستن خونه ها رو به ویژه تار عنکبوت کنار دیوارها رو تمیز کنن از پیش نخل استفاده میکردند و الحق هم خوب تمیز میکرد ... موقع آمدن حجاج از حج و یا فوت جوان ناکام هم از نخل برای تزئین سر در خونه استفاده میکنن و اینا همه غیر از وسایل مثل جارو ، سفره ، حصیر و زیر انداز و کلاه و ... هست.

 


به نظرم علت قطع این برگ و میوه ها هرس درخت نخل بود که اصطلاحا به هرس کلی و دائمی نخل تکریب ( در این سایت در مورد تکریب مطالب جالب  کاملی عنوان شده ) گفته میشه که برگهایی که پیر و در حال خشک شدن هستن و دم میوه هایی که روی درخت از قطع برگ جا موندن و خوشه میوه ها حذف میکنند ، احتمالا صاحب این نخل از ریزش میوه های این درخت عاصی بود که کلا درختشو یه هرس جانانه کردهچشمک

[ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:۳٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

یکی از خواننده های وبلاگ یک پیام خصوصی فرستاده که من عین پیام رو اینجا هم میزارم و بهش جواب میدم چون ممکنه سوال خیلی از شما دوستان هم باشه.

 

متن اصلی پیام :

مشتی آدم بیکار میان اینجا یکیش هم من.حالا این پست هاتون بد نیست .ولی پستی مثل اون پارکه که هیچی بار آدم نمی کرد.سعی کنید مطلب جالبتر بزارین. این که این چه درختی هست ویا من ازش خوشم میاد یا میوش رو نخوردم . این خیلی جالب نیست.شما که رشته کشاورزی خونیدن باید بتونید بهتر از اینا عمل کنید. باید بتونید آفات رو تشخیص بدید.میدونم همه خواننده هاتون خیلی حوصله ندارن و میدونم  زیاد از حد گفتن چیز های علمی  آدم رو خسته میکنه و باید تفریحی هم باشه ولی شما زیاد از حد رفتین تو کار تفریحی. اطلاعاتتون رو ببرید بالا .شما هنوز تو خیلی چیزها مشکل دارین هنوز خیلی چیزهای که گفتین تو وبلاک بلد نیستم رو نرفتین دنبالش نمونه یکی میگم مثلا گفتین من رقم های گل رز رو بلد نیستم .آیا تا حالا رفتین دنبالش . و خیلی چیزهای که گفتین نمیدونم .اینجا که اومدین باید خیلی اکتیو باشین . به نظرم شما به خودتون مغرور شدید  خانم فرشید  . این رو میگم تا به خودتون بیاید .

 

جواب من :

راستش برای من اینترنت ، عکاسی و طراحی و باغبانی و کشاورزی فقط و فقط تفریح هست ، و سعی میکنم از انجام دادنشون نهایت لذت رو ببرم و این شاید تو نوشته هام به شما دوستان هم القا شده باشه ، روزی هم که من وبلاگ رو گذاشتم و شروع کردم پست دادن هدفم فقط و فقط ارائه مشاهدات و تجربیات خودم بود نه بحث و مباحث علمی اما با این اوصاف من بازم به درخواست دوستان پستهای علمی رو ساده کردم و گذاشتم ولی هیچوقت ادعایی بر این اساس که همه چیز رو بلد هستم و عالمم نداشتم و ندارم و همانطور که دیدید هم بارها شده گفتم فلان مطلب رو بلد نیستم و فلان گیاه رو نمیشناسم و فکر میکنم ادم بگه بلد نیستم خیلی بهتره تا اطلاعات غلط به کسی بده...

روال وبلاگ من همچنان به روش قبل بر اساس مشاهدات وتجربه هام هست که شامل گیاهان مناطق گرمسیری میشه و واقعا هم من اطلاعات عملی از گیاهان معتدله و سردسیر ندارم برای همین از جواب دادن و دادن پست هم ابا دارم ، اگر یادتون باشه من بارها لینک ادرس سایت دیگران رو بهتون دادم تا مطالعه تکمیلی کنید...

در کل من ادعایی ندارم من باغبانی خوندم و علاقه ویژه ایی به گیاهان آپارتمانی و فصلی و درختچه زینتی دارم و در میاحث دیگه فقط اطلاعت مورد نیاز رو میگیرم چون دوست دارم تو یه چیز بهترین باشم نه از هر شاخه یه چیزی بگیرم و اخرش هم هیچ ... در آخر باید بگم از اینکه بیایین و به من به عنوان دوستتون سر بزنید خیلی خوشحال میشم و از انتقادات و توصیه هایی که برخی دوستان از طریق ایمیل یا وبلاگ میکنن استقبال میکنم و اگه بشه حتما اجرا خواهم کرد.

براتون یه دنیا شادی و لب پر خنده آروز میکنمقلب

[ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

بعد از پایان گلدهی و انجام گرده افشانی مرحله تشکیل میوه رو داریم .

در این تصویر میتونید تخمدان گلهایی رو ببینید که گلبرگا ریختن و تخمدان در حال رشد هست ، تو این عکس شکل قرار گرفتن گل روی خوشه هم مشخصه که شکل ویِژه ایی هست :

 

در ادامه عکسا رو ببیند متوجه مراحل رشد میوه میشوید :

 

 

 

 

 

ایشالله در یک پست جدا هم از میوه رسیده اش با عکس حرف میزنم.

سایت میناب تکنیک هم پست جالبی از جمبو گذاشته که دعوت میکنم از دوستان که حتما بازدید کنند.

[ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

حدودا یک ماه پیش یعنی اواسط اردیبهشت درخت جمبو در حال گلدهی بود ، گلهای جمبو به رنگ سفید تا کرم رنگ هستند که بر روی خوش های گل قرار دارند . زنبور بشدت به این گل علاقه داره و تو فصل گلدهی جمبو گلهاش جایی خوبی برای جمع کردن شهد هستند.

 

 


گل جمبو بوی خاصی نداره و گلبرگها هم رشته ایی هستند.

 

 

 

 


[ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٦ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

میخام تو چند پست آینده یه درختی رو معرفی کنم که احتمالا خیلیا ندیدن البته به غیر از جنوبی ها مژه

جمبو که به انگلیسی هم بهش jambul میگن از جمله درختان همیشه سبز و زیبای مناطق حاره و گرمسیر هست و میوه های خوشگل و خوشمزه ایی هم تولید میکنه.

این روزا کم کم میوه های جمبو از رنگ سبز به ارغوانی و نهایتا سیاه در میان و آماده خوردن میشن ، البته من هنوز نخوردم ولی حتما همین روزا میخورمنیشخند

یادمه بچه که بودیم درخت جمبو خیلی بیشتر تو بوشهر بود و تو حیاط خیلی از خونه ها درخت جمبو دیده میشد اما الان چون خونه ها آپارتمانی شده یا دیگه مثل قبل خانمها وقت تمیز کردن حیاط ندارن تعداد این درخت هم کمتر شده چون این درخت بشدت برگ ریز و در فصل میوه دهی هم میوه هاش میریزه ، بدتر از همه موقع رسیدن میوه ها هست که میوه گوشتی و ابدار سیاه رنگش می افته رو زمین و لکه هاشم پاک نمیشه دیگه توصیه میکنم هرکسی جمبو خورد حواسش باشه لباسش کثیف نشه که این لکش پاک نمیشه و دست و دهان هم لک میگیره که نیاز به شستن داره با آب و صابون داره.

تیپ رشد جمبو مثل اوکالیپتوس هست و درخت بزرگی میشه که بسیار هم هرس پذیر هست و تنه جوش های زیادی تولید میکنه.

 

 

برگهای جوانی که تولید میکنه رنگ خوشگلی داره تقریبا مسی هست البته شکل برگهای جمبو کلا قشنگه.

 


 

ایشالله پستای بعدی بیشتر در مورد این درخت صحبت میکنم.

[ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

من تا حالا پستهای خیلی زیادی در مورد انبه گذاشتم حالا همون انبه ها میوه هاشون در حال رسیدن و تغییر رنگ از سبز به زرد-نارنجی هستند.

فقط تا اونجایی که من دیدم میوه ها به اندازه میوه های تجاری که تو بازار هست بزرگ نشدن و علتش رو دقیق نمیدونم شاید نیازه به پیوند یک رقم مناسب داشته باشه ، خیلییی دل میخاد یکی از این میوه ها گیرم بیاد و بخورم ببینم طعمش چجوره و بعد بذرش رو بکارم تا قوه نامیه اش رو بسنجم امیدوارم حداقل یه دونه از میوه اش گیرم بیاد.

اینم عکسایی من تهیه کردم امیدوارم خوشتون بیاد :

 

 

ببینید چقدر قشنگه ، انگار لامپ از درخت آویزان هست :

 

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

حدودا یکسالی هست گل اطلسی کاملا سیاه تولید شده ولی گویا هنوز وارد بازار معاملات گل و گیاه نشده است ، اما گویا قراره با قیمت تقریبی 5 دلار وارد بازار بشه حالا این پای این گیاه کی تو ایران باز بشه رو خبر ندارم.

 

 

این گیاه رو شرکت پرورش دهنده گل و گیاه Ball Colegrave در انگلیس تولید کرده و این تغییر بر اساس تغییرات ژنتیکی نبوده بلکه بر اساس گرده افشانی این کار صورت گرفته است ، یعنی در محیط کنترل شده تعدادی گیاه رو میکارن بعد اینا خودشون با هم گرده افشانی میکنن و تولید بذر میکنن بعدش محقیقن بذرهای تولیدی رو میکارن تا دوباره گل بدن و گرده افشانی کنن و این کار رو نسلها ادامه میدن تا به رنگ دلخواه از آن بوته برسند و بعد اون بوته رو جدا میکنن از بقیه و مجبورش میکنن تا با خودش گرده افشانی کنه و این کار هم چندین نسل گیاه رو شامل میشه تا اینکه بلاخره به خلوص برسه و در نهایت از گیاه خالص در محیط خاص نگهداری و پرورش میشه و بذر تولید میکنند. این روش هرچند طولانی هست اما روشی هست که مندل اولین بار آن را کشف کرد.

 

 

 

وجود این رنگ اطلسی واقعا برای طراحان و کسانی که سلیقه ایی در گل آرایی دارند موهبت بزرگیه چون رنگ مشکی در ترکیب با سایر رنگها بسیار زیبا و جداب میشه. این اطلسی را به عنوان مخمل سیاه petunia velvet نامیده اند.

 

 

منبع 

[ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

امروز صبح که داشتم میرفتم سرکار یه لحظه اطلسی هایی که زیر درخت مشعل جنگل سبز شده بودن نظرم رو جلب کرد و یادم اومد که فصل خوبی برایی کاشت اطلسی به ویژه اطلسی معمولی هست که هم عمر طولانی داره و هم معطر هست.

 


از زیباترین گلهایی که میشه تو تابستان کاشت گل اطلسی هست.

در این پست میخام در مورد اطلسی معمولی حرف بزنم .

همانطور که در عکس میبینید اطلسی معمولی کم پر و پرگل هست و اغلب رنگ گلها تو محدوده سفید و بنفش و صورتی کمرنگ هست ، مهمتری ویژگی آن هم معطر بودنش هست خصوصا تو بوشهر شبها که شرجی زیاد هست بوی این گل مست کننده میشه.

 


 

کلا گیاه اطلسی بومی مناطق آمریکای جنوبی هست و هوای گرم و مرطوب رو دوست داره.

اطلسی یک گیاه دائمی محسوب میشه اما در فضای سبز به عنوان گیاه یکساله به حساب میاد تو مناطق جنوبی کشور چون در فصل زمستان آنچنان سرمایی نیست میشه این گیاه رو چندسال نگه داشت که البته این کار انجام نمیشه اما در مناطق معتدل و سرد گیاه در اثر سرما از بین میره.

 


اطلسی معمولی به راحتی بذر تولید میکنه و میشه اولیل بهار این بذرها رو کاشت. البته قلمه های ساقه اطلسی هم به راحتی ریشه دار میشه که البته من خودم تا حالا این روش رو برای تکثیرش انتخاب نکردم چون کاشت بذر سریع و راحت هست شاید امروز فردا از مین بوته ها قلمه تهیه کنم و این روش رو تست کنم چشمک

اینم میوهای تازه تشکیل شده اطلسی هست :

 


یک نکته مهم در مورد کشت اطلسی خاک هست ، یعنی خاک حتما حتما باید از نظر مواد غذایی معدنی غنی باشه ، یادمه تو دانشگاه که اب و خاکش از خاک های قلیایی به حساب میاومد و در نتیجه جذب عناصری مثل آهن و منگنز کم میشد هر وقت اطلسی میکاشتیم سریعا کمبود آهن رو نشان میداد برای همین هم بهش میگفتم شاخص کمبود آهن این نشون میده که این گیاه نسبت به خیلی از گیاهان از نظر مواد غذایی پرتوقع هست و باید حسابی بهش رسید و حداقلش که قبل از کاشت به خاک مقداری کود دامی داده شود.

من خاطر خوبی از گل اطلسی تو ذهنم هست ، همیشه تو فصل تابستون که گرما و شرجی به اوج خودش میرسه میشه شبها با ماشین چرخی تو شهر زد و خصوصا از کنار فلکه رئیس علی دلواری که همیشه اصلسی میکارن و کنار ساحل هم هست رد شد و از بوی مست کننده اطلسی لذت برد.

از ویژگی های بسیار عالی این گل اینه که گل شب و روز باز هست.

[ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

خیلی از درختای شهر بوشهر از دور برگاش به جای سبز به سفیدی میزنه به این صورت که پر از لکه های ریز سفید هست ، من بردم به یه متخصص نشون دادم گفت اینا در اثر حمله کنه هست و چون سمپاشی نشد اینقدر گشترده شده ، ببینید :

 

 

 

 



[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

امروز از یک گیاه خوش فرم و خوش بو و مقاوم حرف میزنیم مژه

 

 

 

شب خسب در نقاط مختلف شهر بوشهر دیده میشه و بعضی از درختا سنشون حتی به چندین دهه هم میرسه که بسیار گسترده و زیبا شده اند.

شب خسب به گرما و خشکی خاک بسیار مقاوم هست و شرایط سخت کم آبی رو از طریق ایجاد ریشه های عمیق تحمل میکنه.

علت اینکه بهش میگ شب خسب اینکه برگها در هنگام شب بسته میشن مشابه مشعل جنگل که در این مورد قبلا اینجا صحبت کردیم.

شب خسب رو میتوان در فضای سبز شهری به صورت سایبان به واسطه فرم چتری تاج و تک درخت در وسط زمین چمنکاری کاشت .

 

 

پوست تنه خوشگلی هم دارند که هرچی درخت پیر تر باشه خوشگلتر هم میشه.

 

 

این درخت بشدت هرس پذیر هست و در هرس و تربیت و فرمدهی درخت اصلا نترسید و به راحتی این درخت را آرایش کنید ، ببینید هر شاخه ایی که قطع بشه از قسمت پایین محل بریدگی جوانه های زیادی رشد میکنند :

 

 

این گیاه در طول تابستان بتدریج گل میده ، گلهای زیبای این درخت بوی مست کننده ایی داره کافیه تو یک محل باشه تا چندتا گوچه اونورتر از استشمام بوی خوب اون لذت ببرند ، بوشهر هر وقت هوا شرجی میشه انگار بوی گلهی شب خسب بیشتر ادم رو گیچ میکنه.

گل های تازه شکوفا شده :

 

 

غنچه ها :

 

 

بعد که گل به پایان عمر خودش میرسه از رنگ کرم به رنگ نارنجی تغییر رنگ میده و ریزش میکنه :

 

 

بعد از گلدهی درختا میشه پر از غلاف هایی به این شکل که این حالت درخت هم زیباست ، البته الان عکسی ازش ندارم اما یه روز میگیرم میزارم :

اینم میوه شب خسب که بهش میگن نیام یا غلاف ، این فرو رفتگی های روزی میوه جای بذر هست :

 

 

غلاف رو باز میکنم :

 

 

 

برای تکثیر این گیاه کافیه مه این بذرها رو بکارید تا سریع شما هم صاحب یک گل ابریشم شوید .

 

 

 

 

 

 


 

http://en.wikipedia.org/wiki/Albizia_lebbeck
[ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

قبلا از درختچه و گل و میوه شاهپسند عکسایی گذاشتم و در موردش حرف زدیم اما امروز میخام دانهالهای این گیاه رو بهتون نشون بدم ....اینجا و اینجا میتونید ببینید.

دیروز رفته بودم پارک شغاب اتفاقی دیدم پای درخت های زیتون پر از گیاهچه های ریز هست وقتی نزدیک شدم متوجه شدم اینا دانهال های شاهپسند هستند که با زیتون به صورت یک در میان در طول بلوار کاشته شده اند...

اتفاقا یادم میاد چند سال پیش هم چنین بوته ایی تو باغچه خونه مون سبز شد که من نمیدونستم چه گیاهی هست و بعد از دو سال که به گل رفت دیدم که شاه پسند هست برای همین فوری که این دانهال ها رو دیدم شناختم.

 

 

 


 

[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ زهرا فرشید ]

بوشهر مرز طولانی ایی با خلیج فارس داره ولی تو اخبار و رسانه ها بجای اینکه بگن مرکز خلیج فارس بوشهر هست استان بندرعباس رو به عنوان مرکز خلیج فارس اعلام میکنن که این خودش اجحاف بزرگیه در حق پایتخت انرژی ایران بوشهر ...

این عکسا رو از بخش ساحلی پارک شغاب که اتفاقا تو محله شغاب قرار داره و علت انتخاب این اسم برای پارک هم همین بوده گرفتم ...

 

 

 

 

[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]
[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]

 

فروردین ماه یه پست در مورد سپستان گذاشتم و گفتم درخت در حال گلدهی و میوه دهی هست ، و الان دیگه میوه ها کاملا رسیدن ، یه سری عکس از میوه های رسیده تهیه کردم که با هم میبینیم .

اول نمایی از طرز قرار گرفتن میوه ها رو شاخه را میبینیم واقعا زیباست :

 

 

 

 

البته در اوج زیبایی دردسرایی هم داره ، میوه های رسیده سپستان بشدت ریزش میکنن و لکه های سیاهی بر روی کاشی یا سنگفرش بجا میزارن و کلا در شرایط زندگی کنونی کاشت این درخت تو حیاط منازل و یا فضای سبز پر دردسر هست ، از طرفی هم این درخت در فصل زمستان بشدت برگ ریزی داره که اینم خودش مشکل بزرگیه ... این ریزش شدید میوه و برگ میتونه از عوامل محدود کننده کاربرد این درخت زیبا در فضای سبز باشه اما از نظر دارویی خیلی مهمه ...


 

بفرمایید میوه رسیده سپستان ، طعم خاصی داره اما بشدت فضای داخل دهان رو لزج میکنه و البته داشتن همین ماده لزج در درون میوه و اطراف بذر باعث شده این گیاه از گیاهان دارویی بسیار قوی برای درمان درد ها معده و روده و رفع یبوست و سینه درد باشه.

 

 

 

یکی از میوه ها رو باز کردم تا داخلش رو ببینید ، بذر در کپه چپ میوه هست :

 

 

بذر رو خارج کردم ، همین ماده چسبنده که اطراف بذر هست که من با دستم نشون داد واقعا مثل چسب عمل میکنه ، ما بچه که بودیم تابستان ها فصل ساخت بادبادک بود ( به قول ما بوشهریا کاغذهوا ) که با کاغذ های دفتر مشقمون و  تیکه ها ظریف چوبی که از نخل جدا میکردیم و با کمک سپستان به هم وصل میکردیم و با نخ این بادبادک رو میفرستادیم هوا یادش بخیر ...

 

 

 

[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ زهرا فرشید ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد. اینستاگرام من : baghban65 پست الکترونیک : z_farshid@yahool.com
موضوعات وب
آرشيو مطالب
RSS Feed

کد جستجوی گوگل در سایت یا وبلاگ
جستجو در: